وقتی به گذشته فکر می کنم به زمانی که تازه فرق بین خوب و بد را تشخیص می دادم
دیدی نسبت به مرگ نداشتم ٬ وقتی هم کسی رخت از این دنیا می بست مامان و بابا بودند
تا با ظاهر سازی چیزی را درک نکنیم.

 نمی دانم آیا ( به قول داداشم) مرگ و میر آنزمان کمتر بود و یا همت والدین مانع از درک مرگ می شد.
وقتی بزرگ تر شدم تا مدت ها دوست داشتم بمیرم با خودم فکر می کردم الان از هر
زمان دیگری به صرفه تره  چون در این سن آدمی پاک و زلاله٬ آبیه مثل آسمون٬ رنگش مال خودشه  مانند دریا ریا و تظاهر نداره که با دزدیدن رنگ یکی دیگه بخواهد خودشو در دل مردم جا کنه  ٬در آن سن از غیبت ٬دروغ و خلاصه هر چیزی که سفیدی دل را لکه دار می کنه خبری نبود

آره ٬دعا می کردم ٬ بمیرم که به آن دنیا برم. کنجکاوی امانم را بریده بود یعنی آنطرف چه خبره؟

 واین فکر عذابم می داد که شاید مجبور گردم 100 سال زندگی کنم تا  به جواب سوالم برسم.
االان هر روز که می گذره بیشتر به زندگی علاقه مند می شوم و بیشتر از آن٬ از مرگ می ترسم
با خودم حساب کردم اگر خدا 10 سال دیگر هم بهم عمر بده٬می شه:10 ضربدر 365 روز ترس
یعنی به اندازه ی  365۰روز به ترسم اضافه می شه.
آن موقع چه جوری تحمل کنم!؟

بار سنگینیه و همه ی اینها در حالیه که ایمان دارم این دنیا فقط یک مسافرخانه است نه تنها نمی گذارند تمام عمرت را انجا بگذرانی بلکه چندان  هم قشنگ نیست که بتونه جذبت کنه

آره مسئله هم همین جاست وقتی این مسائلو می دانی و باز هم دوست نداری دل از این دنیا بکنی اینه که خیلی بده


 

نوشته شده توسط دختر در شنبه بیست و سوم تیر 1386 ساعت 7:52 موضوع | لینک ثابت