واي كه چه عيد بدي بود امسال

مثل هميشه تمام بچه هاي فاميل با هم جمع بوديم خوب تا اينجاش خوبه اما امسال يك ذره فرق داشت از صبح كه پا مي شديم پسرهاي فاميل دور هم نشسته بودند و هيچ كاري نمي كردند ما دخترها هم مدام بهشون مي گفتيم پاشيد بريم بيرون دور بزنيم انها هم انگار نه انگار تا غروب از بس باهاشون كلنجار رفته بوديم خسته و بي حال مي افتاديم يك گوشه  انوقت انها تازه زمان خوشي شان بود قليون اماده مي كردند در اتاقو مي بستند و كي جرئت داشت وارد اتاق بشه مخصوصا من كه به بوي دوسيب حساسم از طرفي پدرها روي كامپيوتر اهنگ سنتي مي گذاشتند و بازار بحث داغ داغ بود  از اداره كار اجتماع .... 

مادرها هم خدا ان شاا... حالشون را بيشتر  كنه موسيقي مي گذاشتند و مي رقصيدند

ما دختر ها هم كسل و خسته براي فرار از دود -اهنگ سنتي-و دست زدن اجباري در اتاق خودمان را حبس مي كرديم و هواي گرم اتاق بيشتر كسلمان مي كرد

چند روز به همين منوال گذشت تا اينكه روز ۵ام پسرعموي بزرگم گفت:"بچه ها اينجوري كه نمي شه ماها اصلا با هم نيستيم بياين فردا صبح ساعت ۶ پسرها و دخترها براي پياده روي همهگي با هم بريم بيرون"

ما هم  از خداخواسته قبول كرديم  شب انها به خانه ي عموي كوچكم رفتند و بقيه خانه ي ما ماندند

صبح حدود ساعت ۵:۳۰ بيدار شدم اما بقيه را بيدار نكردم چون معني ساعت ۶ صبح پسرعموهايم را مي دانستم مخصوصا مطمئن بودم شب پيش بعد از انكه از خانه ي ما رفتند هر كدامشان ماشين هاشون را برداشتند و در خيابان هاي خلوت شب هاي عيد ريس گذاشتند

 القصه ساعت ۸ صبح شد كه دخترعموم از خواب پريد و گفت واي دير شد يعني امدند و رفتند؟

من خيالش را از اين بابت راحت كردم ان هم برگشت و گفت"اهان خوابند نمي ايند" و دوباره خوابيد

 نيم ساعت بعد پسرعوموي بزرگم زنگ زده گفت من و پسرخاله ام(كه پسرخاله ي من نيز مي باشد چون مامان و خاله ام جاري اند) بيداريم شما ها به بقيه زنگ بزنيد و بيدارشون كنيد هر كار مي نيم به حرفمون   گوش نمي دهند

ما هم چنين كرديم

نيم ساعت بعد انها دنبالمان امدند اما از ۱۰نفر فقط ۴ نفر بودند وقتي ماجرا را پرسيديم چنين گفتند"از بس به هر كدوممون زنگ زديد عموجون بيدار شده و عصباني شدند براي همين بقيه جرئت نكردند بيايند"

(بعد ها از طريق برادر عزيزم دريافتم همه شون گرفتند تخت خوابيدند و براي انكه پيش دختر عموهاي ساده شان شرمنده نشوند چنين كلكي سوار كردند واي كه چه قدر دخترعموم براشون دلسوزي كرد)

در هر حال ماها راه افتاديم اما چه پياده روي دست جمعي؟ پسرهاي محترم حدود ۲۰ قدم جلوتر از ما راه مي رفتند و خيالشان راحت بود كه ما دخترها عقب ايشان مراقبشانيم كه خداي نكرده برايشان اتفاقي نيافتد يا كسي به انها خدا متلك نگويد در ضمن برايشان نان هم گرفتيم و همانگونه كه رفتيم باز گشتيم

و بقيه عيد دوباره روال سابق خودش را در پيش گرفت

حالا مي گيد اينهمه چشمهاي ما را درد اوردي كه چه؟

خوب معني دسته جمعي بيرون رفتن را برايتان توضيح دادم


 

نوشته شده توسط دختر در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 ساعت 0:35 موضوع | لینک ثابت