تبليغاتX
من هم دخترم الهي بياموز در انزمان كه به تو پيوستم در ان هنگام كه مردم محو تماشاي بهشتند و هراسان از اتش دوزخت من تنها به ياد تو باشم

40 روز

خرسي بزرگش را محكم در بغلش فشار داد و در حاليكه بر تخت سفيدش نشسته بود به فكر فرو رفت هر چه دقيقتر مي شد آرزوي قديمي اش نيز شفاف تر مي گشت نمي دانست چرا!؟ اما مطمئن بود كه جز معراج، پسرخاله اش فرد ديگري را دوست ندارد.بارها خواسته بود اين مسئله را با وي در ميان بگذارد و اما اين كار از توانش خارج بود.

بايد راه حلي مي يافت اما نمي دانست چه؟

صداي در رشته ي افكارش را از هم گسست،با نوعِ نواخت ضربات آشنا بود و همانطور كه انتظار داشت سلاله دوست صميمي اش وارد اتاق شد.

"سلام مژگان  ،باز هم كه كشتي هايت غرق شده اند"

-"خواهش مي كنم سلاله سربه سرم نگذار.حال ندارم"

"تو كه هيچ وقت حال نداري"

-"اما انگار تو خيلي خوشحالي"

"آره،چون راه حل را پيدا كردم. مي دانم بايد چي كار كني تا به معراجت برسي"

-"داري از چي حرف مي زني؟سلاله خواهش مي كنم اذيتم نكن،تو كه وضعيتم را بهتر از هر كسي مي داني"

"اذيتت نمي كنم ،ديروز با مامانم رفته بوديم سفره،صاحب خانه از اينكه نذرش ادا شده بود در پوستش نمي گنجيد.باورت مي شود؟دختر سرطاني اش شفا پيدا كرد وقتي هم ازش پرسيديم چه جوري ؟ رمزي را به ما ياد داد و گفت كه با اين روش محال ترين آرزوها هم برآورده مي شود.آرزوي تو كه محال تر از شفاي يك دختر سرطاني نيست"

-"واي  دارم ديوانه مي شوم خواهش مي كنم بگو چه جوري ؟چه رمزي ؟بايد چي كار كرد؟"

"آرام باش تا بهت بگم.گفت بايد ۴۰ روز متوالي روزه بگيري.در اين مدت مدام نماز بخواني و دعا كني.براي افطار و سحري هم بايد به نان و خرما بسنده كني انهم در حد سير شدن"

-"اه چه آسان يعني مي شود؟ يعني مي شود؟"

"ولي  اين چيزهايي كه من گفتم اصلا ساده نيستند"

                                                         ***********

مژگان ۴۰ روز به طور مداوم روزه داشت حتي نان و خرما هم  كمتر از حد معمول مي خورد.ضعيف و نحيف شد در كل اين مدت دعا كرد و از ته دل خواست كه آرزويش برآورده شود

                                                       ************

روز ۴۰:

به سختي از جايش بلند شد. ناي راه رفتن نداشت اما هيكل ضعيفش را بر پاهاي خسته اش انداخت و به جلوي ميز آرايش رفت.

گويي خودش نبود چشماني سياه و گود رفته چهره اي زرد و رنجور.بر ميز توالت نشست بايد خودش را آرايش مي كرد.حس مي كرد كه معراج به خانه شان مي آيد

 ساعتي بعد زنگ در به صدا درآمد. از پنجره ي اتاقش بيرون را نظاره كرد و او را ديد، معراج بود.به سمت در خروجي رفت اما ديرشده بود به دليل ضعفش قادر به تند راه رفتن نبود .مادر وارد حال شد چادرش را بر مبل انداخت.مژگان را ديد

"واي سلام دختر قشنگم خدا را شكر نذرت تمام شده و امروز غذا را با ما مي خوري.نمي داني  عمه هات از حسادت قرمز  شده بودند آنها هم دوست داشتند دخترهاشون در راه خدا اراده ي تو را داشت نمي داني وقتي ماجراي نذرت را و اينكه براي ثواب، ۴۰ روز پشت سر هم روزه گرفتي را براشون گفتم چه حالي شدند نمي دانستند چي كار كنند"

مژگان خسته تر از ان بود كه سخنان مادرش را دريابد با صداي ضعيفي گفت"زنگ در..."

مادر كلامش را بريد و گفت"معراج بود.كارت عروسيش را اورد.در اين ۴۰ روز كه در اتاقت را بسته بودي و بيرون نمي آمدي ،نمي داني چه خبرها بود.معراج اعتراف كرد عاشق دخترعمه اش هست همه فاميل خوشحال بودند و ما هم در اين مدت داشتيم براي مراسم آماده مي شديم.امشب عقدشان هست و فردا عروسي شان.نمي دانستم براي لباست چي كار كنم به منير خانم گفتم يك لباس مثل حاجيه خانم ها برايت بدوزد كاري كه تو كردي از سفر مكه كمتر نبود با اين........"

مژگان ديگر صدايي نشنيد .تنها يك كلمه بود كه در گوشش مي پيچيد"امشب،شب عقدش هست"

و بعد گل هاي قالي نزديك و نزديك تر شدند و تاريكي همه جا را فرا گرفت.

ادامه دارد.....


 

نوشته شده توسط دختر در سه شنبه سی ام مرداد 1386 ساعت 17:20 موضوع | لینک ثابت


من اصلا فمنیست نیستم

برایم هم مهم نیستند و به نظرم آن  افرادی هم که سر این مسائل بحث می کنند وقت اضافه دارند "پس خوش به حالشان"

تا حالا هم به حقوق من یکی توهین نشده که هیچ لذت هم می برم

یک کلمه به نام غیرت را می اندازی جلو بعد هر کاری که بخوای برات انجام می دهند(منهای پسرهای دانشگاه ما که در دختر بودند دست جنس مونث را از پشت بستند و البته من تحسینشون می کنم.می شینند یک کنار و دخترها را می فرستند دنبال سر و کله زدند با اساتید و مسئولین و بعد از موفقیت دختران می دوند جلوی صف و از نتیجه کار لذت می برند)

مخلص کلام ٬در واقع باید بگم مبدا کلام:

چرا پسرها اینقدر خوش شانسند که در امر ازدواج یک ملت زن و مرد طرفدارشونند؟

می پرسید از چه جهت  ؟هر وقت که ازدواج می کنند همه می گویند:وای چه دختر زرنگی پسر را تور(طور)کرد مثلا همین چند وقت پیش یک پسر بیکار دیپلم ٬با یک دختر لیسانس إ ازدواج کرد باز هم همینو گفتند  اخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در ضمن دخترها خیلی ظریف تر ٬دقیق تر و بهتر فکر می کنند (منهای خودم من یکی اخلاقم مثل پسرهاست٬یعنی آقایون ناراحت نشند از خودم تعریف نمی کنم چون این جوری نیستم اما دارم حقیقت را می گم)

و البته بلوغ دخترها چندین سال زودتر از پسرهاست و برای همینه که ۹۹٪ دخترها با پسران بزرگتر از خودشان ازدواج می کنند و ......

آنوقت چرا این پسرها هستند که همسرشون را انتخاب می کنند؟

 


 

نوشته شده توسط دختر در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 19:58 موضوع | لینک ثابت


عمه ی عزیز من دبیر هستند یک خاطره ی قشنگ تعریف کردند دلم نیامد ننویسم

اوایل تدریس شان ٬در روز معلم یکی از شاگردها  گلدان بسیار قشنگی را براشون کادو آورد .

چون گلدون نازی بود تصمیم گرفتن ٬جفتش کنند پس از شاگردشون پرسیدند که این گلدان را از کجا خریده تا عمه جونم بتونه دومی را هم بخرند جواب شاگرد:

"عمه بزرگَم اینو برایِ عروسی مامانم کادو داد٬مامانم هم خیلی بدش می آمد یکی را شکاند و دومی که این بود ٬را یواشکی به من داد و گفت "اه ٬اه٬اه ٬خیلی بدم میاد بیا اینو بگیر ببر بده به معلمت""

نتیجه گیری:

۱.هنوز آن گلدان تک مانده و جفتی پیدا نکرده

۲.همه ی زن داداش ها فرشته اند


 

نوشته شده توسط دختر در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 ساعت 8:53 موضوع | لینک ثابت


دلم مثل سیر و سرکه می جوشد طاقتم تاب شده ٬نه دیگر نمی توانم. الان چند روزه که در انتظارم و چه سخته چه طاقت فرساست خدایا کمکم کن

صدای زنگ در را می شنوم قلبم از حرکت می ایستد همه جا را خوب نگاه می کنم

نمی خواهم کسی متوجه بشه به سرعت چیزی سرم می کنم و به سمت در می دوم

فقط سکوته و صدای ضربان قلبم و عرق روی پیشانیم

پله ها را دوتا یکی پایین می رم

صدای موتور را می شنوم مطمئن می شم که خودشه

اما وقتی در را باز می کنم کسی نیست اطراف را نگاه می کنم چیزی برای من نیست

به اتاقم می روم و تمام شب را انجا می مانم

پدرم می اید و من می بینم که انچه نباید ٬شده

به دستش رسیده

قبض تلفن


 

نوشته شده توسط دختر در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 ساعت 18:42 موضوع | لینک ثابت


سلام

چند روزه كه دلم گرفته

شايدهم دلم گرفته نيست فقط خسته ام

الان هم اگر مي نويسم براي اينه كه سبك شم مسلماَ تا چند روز ديگر مي آيم و پاكش مي كنم.

يك ماه تمام نخوابيدم و به انجام پروژه ي خودم ، دوستهايم و افراد فاميل پرداختم

با علاقه انجام مي دادم و اما الان كه ۱۵ پروژه انجام دادم و ۷ تا كيس تعمير كردم و هنوز ۶ تا مقاله رو دستم مانده ترم تابستانه هم گرفتم و هر يك روز در ميون كل صبح هامو كلاسم و .........

نمي توانم خانه كمك كنم و عذاب وجدان كه مامانم دست تنهاست و.....................

و بعضي افراد فاميل كه فكر مي كنند(جوجه جونم به كسي نگي) من دارم تفريح مي كنم و وقتي خانواده مي ره مهماني من براي استراحت و در خانه ماندن از مهماني ها سر باز مي زنم .............

پول تلفني كه براي پروژه هام رفته شامل:اينترنت + زنگ زدن بين شهري + اس ام اس ها + شرمندگي اخر ماه كه وقتي قبض امد چه جوري تو روي پدر مادرم نگاه كنم . فكر كنم بايد برم و جلوي  درِ خروجي چادر بزنم تا زودتر از سايرين قبض را دريافت كنم

از تمام اينها گذشته ۶۰ پام رفته تو چشمام يعني چشم راست و ۶۰ پاي راستم با هم تصميم گرفتند مريض شن هر دو ورم كردن اين هوا(شما كه نمي توانيد ببينيد چه هوا) و در همين ميان كليه درد هم امانم را بريده و ياد حرف دوستهايم افتادم كه تو با اين نخوابي هايت خودت را مي كشي و دارم مي بينم اين قدر ضعيف شدم كه انواع مريضي ها به سراغم امده و

با تمام اين اوصاف با اين ۶ تا مقاله ي سنگين باقي مانده چه بكنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

يكي جوابم را بده

انقدر هم قدم كه نمي شينم گريه كنم


 

نوشته شده توسط دختر در جمعه دوازدهم مرداد 1386 ساعت 19:1 موضوع | لینک ثابت


 

خدایا من اگر بد کنم تو را بنده های خوب فراوان است.........

 

اما اگر تو مدارا نکنی ٬مرا خدای دیگر کجاست؟؟؟؟

 

 

 


 

نوشته شده توسط دختر در شنبه ششم مرداد 1386 ساعت 9:34 موضوع | لینک ثابت


=

بهترين و جذابترين كدهاي جاوا اسكريپت