تبليغاتX
من هم دخترم الهي بياموز در انزمان كه به تو پيوستم در ان هنگام كه مردم محو تماشاي بهشتند و هراسان از اتش دوزخت من تنها به ياد تو باشم

مرگ

وقتی به گذشته فکر می کنم به زمانی که تازه فرق بین خوب و بد را تشخیص می دادم
دیدی نسبت به مرگ نداشتم ٬ وقتی هم کسی رخت از این دنیا می بست مامان و بابا بودند
تا با ظاهر سازی چیزی را درک نکنیم.

 نمی دانم آیا ( به قول داداشم) مرگ و میر آنزمان کمتر بود و یا همت والدین مانع از درک مرگ می شد.
وقتی بزرگ تر شدم تا مدت ها دوست داشتم بمیرم با خودم فکر می کردم الان از هر
زمان دیگری به صرفه تره  چون در این سن آدمی پاک و زلاله٬ آبیه مثل آسمون٬ رنگش مال خودشه  مانند دریا ریا و تظاهر نداره که با دزدیدن رنگ یکی دیگه بخواهد خودشو در دل مردم جا کنه  ٬در آن سن از غیبت ٬دروغ و خلاصه هر چیزی که سفیدی دل را لکه دار می کنه خبری نبود

آره ٬دعا می کردم ٬ بمیرم که به آن دنیا برم. کنجکاوی امانم را بریده بود یعنی آنطرف چه خبره؟

 واین فکر عذابم می داد که شاید مجبور گردم 100 سال زندگی کنم تا  به جواب سوالم برسم.
االان هر روز که می گذره بیشتر به زندگی علاقه مند می شوم و بیشتر از آن٬ از مرگ می ترسم
با خودم حساب کردم اگر خدا 10 سال دیگر هم بهم عمر بده٬می شه:10 ضربدر 365 روز ترس
یعنی به اندازه ی  365۰روز به ترسم اضافه می شه.
آن موقع چه جوری تحمل کنم!؟

بار سنگینیه و همه ی اینها در حالیه که ایمان دارم این دنیا فقط یک مسافرخانه است نه تنها نمی گذارند تمام عمرت را انجا بگذرانی بلکه چندان  هم قشنگ نیست که بتونه جذبت کنه

آره مسئله هم همین جاست وقتی این مسائلو می دانی و باز هم دوست نداری دل از این دنیا بکنی اینه که خیلی بده


 

نوشته شده توسط دختر در شنبه بیست و سوم تیر 1386 ساعت 7:52 موضوع | لینک ثابت


دختر و مهمانی های سلف سرویس

وقتی بچه بودم خیلی از جشن هایی که نوع سرویس دهی غذاشون سلف سرویس بود بدم می امد

باید مثل بچه یتیم ها بشقاب بگیری دستت و بری وسط برای خودت غذا بکشی

ان زمان زیاد هم بد نبود مامان٬ گناهی برامون غذا می ریخت و اخر سر هم چیزی برای  خودش نمی ماند.

اما وقتی بزرگ شدیم اوضاع تغییر کرد

هنوز هم اولین روزی را که خودم برای خودم غذا کشیدم یادم نمی ره. مامانم رو به من کرد  و گفت:"دختر امروز تو دیگر برای خودت دختری شدی انقدر بزرگ هستی که  نگرانت نباشم و بتوانم تو را تنهایی به کارزار(میدان جنگ) بفرستم چون می دانم دیگر از پس خودت بر می آی ولی  دعا خیرم پشت سرته و بدان همیشه کسی اینجا هست که بتوانی رویش حساب کنی و بهش پناه بیاری"

و بعد بشقاب را به دستم داد.

بوی غذا مست و حرف های مادرم حیرانم کرده بود

میز چیده شد و گفتند " بفرمایید"

 خانم هایی که تا چند دقیقه پیش انقدر ارام و با کرشمه راه می رفتند به سمت غذا حمله ور شدند و در عرض کمتر از یک دقیقه میز خالی شد من ماندم ٬ بشقابم و بغض در گلویم در اولین مبارزه شکست خورده بودم اما مامانم حمایتم کرد و از غذای خودش بهم داد.

در جشن بعدی خودم را اماده کرده٬ همان اول صف ایستادم. اما مثل کارتون های تلویزیونی ا تا دستم به سمت غذایی می رفت یک چنگال با سرعت جت از کنار دستم رد شد و انرا می گرفت

 از چپ و راست این چنگال ها بودند که به سمتم می امدند و من استقامت کردم بعد نیم دقیقه همه روی میزهایشان با نرمی و ملاطفت هر چه تمام تر غذایشان را میل می نمودند و من مات و مبهوت به میز خالی و ۴ دانه برنج روی دیس خیره شده بودم

نتیجه ای که من گرفتم:ادمی هر چه پولدارتر  به غذای مفتی حریص تر

افرادی که پولدارترند و غذای خانه شان صدها بار از غذای نپخته ی هتل و تالار و باغ خوشمزه تر است بیشتر از سایرین در تکاپو برای رسیدن به غذا بودند انگار سالها چیزی نخورده اند

با ان حرصی که برای غذا می زدند مرا یاد "گالم" و خلاصه تمام کارکترهایی که در فیلم ارباب حلقه ها٬خواهان حلقه بودند٬ می انداختند


 

نوشته شده توسط دختر در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ساعت 16:41 موضوع | لینک ثابت


جک؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ایا تو عمرتان جکهایی از این مسخره تر هم شنیده یا خوانده بودید؟

سير و پياز دعوا مي کنن، سير به پياز مي گه : برو گم شو ، بوي بدي داري.

 پياز و سير با هم دعوا مي کنن، سير به پياز مي گه: حيف که سيرم و الا مي خوردمت.

 

مورچه هه به تنهايي ۲ تا گندم ور مي داره، ديسک کمر مي گيره.

 

مي خواستن کچلي را ترور کنن، تو سشوارش بمب کار مي ذارن و به شامپوش مواد شيميايي
مي ريزن.

 

روزي خبر نگاري از عمران صلاحي، يکي از بزرگان طنز پرداز و طنز نويس اين مرز و بوم، پرسيد؟ شما که خودتان ترک هستيد، چرا از اين همه جوک راجع به ترک ها ناراحت نمي شويد؟ عمران صلاحي در
جواب پرسش گر گفت: در باره مليت هاي بزرگ،جوک درست مي کنند.

 

سوسکه مست مي کنه و مي ره جلوي دم پايي و مي گه: بزن، ده بزن ديگه لعنتي !!!

 

مردي مي ره لامپ مهتابي بخره، داخل دکوني مي شه ولي چون نمي دونست چي بگه، مي گه: ببخشين حاج آقا، لطفا ۱ متر لامپ بدين !!!

 

.شفچنكو از مسابقه شهر به شهر شبكه سه بدش ميومده، يه بار زنگ مي زنه به حسيني و مي گه : گوشي رو بدين به حسيني، حسيني گوشي رو ورميداره و مي گه: اسمتون؟ شفچنكو مي گه : ببين داداش، زود بگو هواپيماتو بيارن پايين، حسيني يه خورده ادا در مي آره و مي گه : چرا؟ شفچنكو مي گه: آخه تو هواپيماتون بمب گذاشتيم.

 

سوسکه با ملخ ازدواج مي کنه، بچه شون پروانه مي شه .

 

يه چيني رو دار مي زنن، مي شه: دارچين.
 

از فوتباليستي مي پرسن؟ چرا هميشه قبل از زدن گل مي ري حموم؟ يارو مي گه: آخه مي خوام گل هاي تميز بزنم .

 يه نفر مي افته تو جوب، مردم درش مي آرن،
ازش مي پرسن؟ سالمي؟ طرف مي گه: نه، من جاسمم.
 

يه فيله از دست مادرش فرار مي کرده، يه مورچه هه مي بيندش و بهش مي گه: بيا پشتم قايم شو.

 

اخي، غضنفر و قوچعلي در بيابون هاي آفريقا گير مي افتن و گرمشون مي شه. براي خنک شدن، قوچعلي مي ره و يه بادبزن درست مي کنه،
غضنفر يه پنکه و اخي يه مي ره و با در ماشين بر مي گرده، بهش مي گن: در ماشين واسه چي؟
مي گه: ميخوام شيشه شو بدم پايين، هوا بي آد.

 

يه نفر مي خواسته يه ماهي رو خفه کنه، هي سر ماهي رو مي کنه زير آب و در مي آره.

 

كلاغه مي گه: من طاووسم. مي پرسن؟ پس چرا اين قدر سياهي؟ مي گه: ازسر كار اومدم.
مي پرسن؟ شغلت چي يه؟ مي گه: كارگر معدن زغال سنگم


 

نوشته شده توسط دختر در جمعه پانزدهم تیر 1386 ساعت 8:0 موضوع | لینک ثابت


خدا دوستت دارد

 این یکی را خودم ننوشتم(فکر کنم از نثر ضعیفش معلوم باشه) یک بار هم در پست های قدیمی ام یک قسمت از ان را  نوشته بودم اما انقدر زیباست که دوست دارم کامل بنویسمش . لطفا نظر خودتان را بنویسید

ادمی نمی تواند انچنان گناه بزرگی مرتکب شود که محبت بی نهایت خدا را به اخر برساند.آیا گناهی است که از محبت خدا افزون تر باشد

تنها در فکر توبه باش توبه ی مداوم

اما ترس را یکسره کنار بگذار ٬ ایمان بیاور که خدا آنقدر دوستت می دارد که تصورش را هم نمی توانی بکنی

 که خدا با گناهت و در گناهت دوستت می دارد

 

از قدیم گفته اند در بهشت برای یک گناهکار نادم بیش از ۱۰ پرهیزکار شادمانی می شود ٬برو و بیمی نداشته باش

توبه کننده که باشی دوست می داری و دوست که بداری از خدایی ٬تاوان همه چیز داده می شود همه چیز با محبت نجات می یابد.


 

نوشته شده توسط دختر در پنجشنبه هفتم تیر 1386 ساعت 8:47 موضوع | لینک ثابت


بار الهی چه مضحک است بودن با جمعی که حتی تحمل چهره شان برایت دشوار است لبخند به لبخندشان زدن در حالیکه گرگند 

 می دانم  همه این طور نیستند ولی مگر همیشه ان اقلیت و محدود نفر نیست که مخرب می گردد

می دانید سوال مهمی که باقی می ماند چیست؟

این نیست که چگونه این جمع را تاب بیاوریم

بلکه آن است که خود جزو کدامیم؟

بره ایم یا گرگ؟

و کدام بهتر است؟

مظلوم و پاک بودن یا توانمند زورگو و ظالم؟

بره بچه است -بچه گناه نمی کند نمی داند گناه یعنی چه -فرشته است

بچه بودن افتخار دارد؟

گرگ بودن چه طور مال رل به ناحق بدن شاد کننده است؟

خواهش می کنم تمنا می کنم جوابم را بدهید چگونه یک ادم می تواند سنگ دل باشد رحم نداشته باشد ؟از عاطفه بویی نبرده باشد؟

سوالم نه سیاسی است نه اجتماعی بلکه انسان شناسی است منظورم خود ادمی است کودک پاک و شیرین چگونه تا بدین حد ظالم و خطرناک می گردد؟؟


 

نوشته شده توسط دختر در یکشنبه سوم تیر 1386 ساعت 8:49 موضوع | لینک ثابت


=

بهترين و جذابترين كدهاي جاوا اسكريپت