تبليغاتX
من هم دخترم الهي بياموز در انزمان كه به تو پيوستم در ان هنگام كه مردم محو تماشاي بهشتند و هراسان از اتش دوزخت من تنها به ياد تو باشم

 

 

 آرزوهايت رايادداشت كن خداوند آنها را فراموش نميكند

 اما تو از خاطرت ميرودكه آنچه امروز داري

خواسته ديروزت بوده است

 

 زیباترین کلمه ی ممکن. اگر به آن عمل کنیم دیگه مشکلی نداریم

 

نظر شما چیه؟


 

نوشته شده توسط دختر در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 ساعت 19:33 موضوع | لینک ثابت


زندگی مان را محدود کردیم به دو جعبه

 مانیتور و تلوزیون

و البته برای بعضی ها این جعبه ها ۳ تاهستند سومی آینه است

حال

مگه نه که عشق باید دو طرفه باشه؟

وقتی ما همه چیزمون را فدای این  جعبه ها کردیم

انها قراره به ما چی بدهند؟

خواهش می کنم جواب بدید


 

نوشته شده توسط دختر در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 ساعت 19:46 موضوع | لینک ثابت


سلام

عذر می خواهم می دانم نباید این چیزا زا  رو اینجا بنویسم اما دارم می میرم

دایی ام مرده

بغض داره خفه ام می کنه

نمی تونم گریه کنم

خدایا خواب دیده بودم

۲ شب پیش 

خواب دیدم حالش بده که مامانم گریه می کنه

شکه شدم اما به هیچ کس نگفتم

دو شب پیش فوت کرد همه فکر می کردن مسافرته کسی بهش سر نمی زد در خانه اش را نمی زد

بعد دو روز پیداش کردن

اخ خدا نمی تونم نمی تونم تحمل کنم

می دانم تقصیر منه فقط من

حتما امدهخ بود تو خوابم ازم کمک می خواست

من احمق به کسی نگفتم

خدایا من اینو نمی تونم تحمل کنم

خدایا کمکم کن من می خواهم گریه کنم

خدایا من داییمو کشتم

دارم اتیش می گیرم

هوا گرمه

من دلم گریه می خواهد

حالم بده

خدایا کمکم کن

خواهش می کنم

خدایا می دانم همش تقصیر من بود

احمق تر و بدتر از من ادم نیست

سرم داره منفجر می شه

اخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

دای عزیزم ازت نمی خواهم حماقتم را ببخشی

من کمکت نکردم

 


 

نوشته شده توسط دختر در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 ساعت 21:47 موضوع | لینک ثابت


سلام

خواهش می کنم یکی جواب منو بده

چرا یک ادم می تواند بینهایت عاشق اهنگ هایی باشد که خواننده از بدبخت شدن خودش هدر رفتن جوانی اش و غرق شدن  معشوقش و یا خیانت وی می خواند

فرد مورد نظر این اهنگ ها را گوش می دهد و نه تنها یک ذره هم از شنیدن انهمه بدبختی ناراحت نمی شه بلکه کیف می کنه و یک حس ارامش هم بهش دست می ده.

دلیل این رفتار چی می تواند باشد؟


 

نوشته شده توسط دختر در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 ساعت 21:26 موضوع | لینک ثابت


ادامه ی داستان ساره

قسمت اول  داستان را در این لینک بخوانید:ساره

سعی نمود خود را آرام کند با صدایی بم و گرفته جواب داد:"هیچ اتفاقی نیافتاده هیچ"
ساسان پرسید :"پس چه چیز شما را به گریه واداشته؟"
ساره گویی فرصتی را که مدت ها به دنبال ان بود یافته _به خود جسارت صحبت
نمودن داد می دانست باید این حرف ها را برای کسی بزند تا ارام گیرد .غرورش اجازه نمی داد
رو در روی کسی بنشیند و حرف دلش را بازگو نماید و حال می توانست بدون انکه مجبور به دیدار
حضوری باشد با کسی درددل کند و چه فردی بهتر از ساسان  اگر در کل دنیا بخواهد به
رازداری یک فرد اعتماد نماید کسی جز او نمی توانست باشد.مهم نبود ساسان چه راه حلی در اختیارش قرار
 می داد (گرچه او را بسیار فهمیده و پخته می دانست) اما در ان لحظه ان چیزی که اهمیت داشت
 بیرون ریختن سخنانی بود که مدت ها روی دلش سنگینی می نمود و داشت او را از پای در می اورد.
شروع کرد ارام و ملیح:"واقعا مسئله ی مهمی نیست فقط خسته ام شاید مضحک باشد_ خودم هم نمی دانم چرا
اینگونه گشته ام از زندگی خانواده و شرایطم بسیار راضی می باشم و اگر به من صدها بار حق انتخاب دهند
بازهم دوست دارم همینجا متولد شوم
عجیب ان است که عاشق زندگی گشته ام پیش تر ها با تمام وجود دوست داشتم و البته ارزو
می نمودم که زودتر بمیرم مشتاق بودم تا به چگونگی و چیستی دنیای دیگر دست یابم و اما حالا زندگی در این دنیا
را بسیار دوست می دارم و راضی به از دست دادنش نمی باشم ."اهی کشید و ادامه داد"اما از خودم
راضی نیستم .ارزوهای زیادی در سر دارم دوست دارم برای خود کسی شوم معروف گردم یک قهرمان باشم و اما
به جای انکه به سمت هدفم بشتابم اینجا در اتاقم دراز کشیدم و قدم از قدم برنمی دارم کاری انجام نمی دهم
حتی تنها وظیفه ام یعنی درس خواندن را نیز ااز یاد برده ام. چه باید بکنم " اینرا گفت و دوباره بغضش ترکید
 ساسان با صدایی ارام از پشت خط پرسید"امروز به مهمانی می ایید؟"
ساره "نه می خواهم درس بخوانم"
ساسان "نه_ نیاز دارید تا در جمع باشید پس بیایید. شما برای خود هدفی مشخص نمودید معروف شدن
هرچند کمی در تعیین نمودن هدفتان به بیراهه رفتید چرا که ادم نباید برای رسیدن به چنین چیزی به دنبال
کاری جستجو نماید تا او را موفق نماید بلکه باید انچه را که عاشقانه دوست دارد پیش بگیرد و مطمئن
 باشد ان عمل وی را به انچه می خواهد خواهد رساند.در ضمن حال شما هدفتان را معروف شدن در جامعه
 قرار دادید  ولی وقتی از همین جامعه فرار می نمایید چه انتظاری بر پابرجا ماندن عقایدنتان دارید؟
باید ان جمعی را که هدفتان قرار دادید  ببینید .پس می ایید؟"
ساره با تردید پاسخ داد"اری"
ساسان"خوشحالم نمودید منتظرتان هستم آنجا بهتر صحبت می نماییم."

ادامه دارد.......


 

نوشته شده توسط دختر در یکشنبه بیستم خرداد 1386 ساعت 16:17 موضوع | لینک ثابت


سوتی های کودکی

۱ استغفرالله فکر می کردم ا ی ت الله خ م ی ن ی خدا هستند

دلیلش:در دوران امادگی شعری را به ما می اموختند درباره ی خدا .می دانم همه ی شما هم این شعر را خواندید 

 فقط این قسمتش یادم مانده "دستامونو می گیریم هوا می گیم خدای مهربون و ...." در ان شعر که تمام مضمونش در باب خداوندگار بود عکس ا ی ت الله را بالای شعر به تصویر کشیدند و من تا مدت ها فکر می کردم چهره ی خدا اینگونه است

۲ فکر می کردم تمام جهان مسلمانند و همه موافق و همراه ایران. انوقت یک کشور کوچک(به نسبت کل جهان) یعنی ا م ری ک ا با ایران و کل جهان مخالف هست.کلافه شده بودم از بس از خودم می پرسیدم اخر این یک کشور تا چه اندازه  لجوجه که با تمام دنیا سر جنگ داره

دلیلش:من س ی اس ی حرف نمی زنم

۳ اهنگ معروف وحدهو وحدهو را بغبغو بغبغو می شنیدم

۴ شیخ محلمون خدا بیامرزشون خیلی پیرمرد محترم  پاک و زاهدی بودند اسمشان را دقیق یادم نمی اید اما همه وی را اقامیرزعمو یعنی اقا میرزا عمو صدا می نمودند من هم از بچگی فکر می کردم اسمشان اقا میرزمون هست(زیاد هم بیراه فکر نمی کردم گمان می نمودم نامشان زمان می باشد)

این سوتی ام داشت کار دستم می داد

چند سال پیش که فوت نمودند رفتیم مسجد انجا بود که اعلامیه را دیدم و متوجه شدم اسم دیگری دارند

رو به اعضای فامیل که کنارم نشسته بودند نمودم و اشتباهم را در مورد اسم اقا میرزا گفتم

قیافه ی انها دیدنی بود در میان گریه ی سایرین از شدت تلاش برای جلوگیری از خنده قرمز شده بودند و چون نمی توانستند خوشان را کنترل نمایند با التماس از من خواستند  از پیششان دور شوم تا با دیدنم به یاد این اشتباه نیافتاده و نخندند

 


 

نوشته شده توسط دختر در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 ساعت 21:20 موضوع | لینک ثابت


وقتی بچه بودم خوب بودم مهربون و پاک

دروغ نمی گفتم اگر می توانستم برای کسی کاری بکنم کوتاهی نمی کردم

حرف دلمو راحت می زدم

غیبت نمی کردم 

فقط خودمو دوست نداشتم سعی می کردم بقیه را بیشتر دوست داشته باشم

خوراکی هامو فقط برای خودم نگه نمی داشتم

تو بازی تقلب نمی کردم

بعد یک روز که انتظار داشتم به خاطر تمام اعمالم تحسینم کنند گفتند"ساده ای "

ان موقع بود که فهمیدم خوبی و مهربانی در این عصر یعنی سادگی

بهم برخورد شدم مثل خودشون

تا اینکه  یکی از انها- بدترینشون برگشت و گفت"دختر چرا اینجوری شدی؟باورم نمی شه تو هم شده باشی یکی مثل ما"

و من به خودم امدم دیدم وقتی مثل انها هستم احساس خوبی ندارم برای همین سعی کردم دوباره خودم بشم دوباره خوب بشم دوباره ساده باشم اما خیلی دیر شده خیلی

تمام این اتفاق ها به من ضربه زده چون دیگر بقیه را بیشتر از خودم دوست ندارم

فقط خودمم که در خودم خلاصه می شوم


 

نوشته شده توسط دختر در چهارشنبه نهم خرداد 1386 ساعت 23:24 موضوع | لینک ثابت


خیلی کسل و عصبی بود  نمی دانست چه باید بکند؟

نمی توانست افکارش را جمع کند   نمی توانست تصمیمش را بگیرد

در این زمانه که میزان پسران طالب ازدواج کم شده و دخترها با شرایط عالی در خانه هاشان نشستند و ترشی می اندازند او ۵ خواستگار داشت(مطمئن باشید نه دختر زیبایی بود نه پدرش ثروت هنگفتی داشت تحصیل کرده نبود و شغلی نداشت و در دوران عمرش بالغ بر ۵۰ دوست پسر داشت) 

نمی دانست از بین انها کدام را انتخاب نماید بارها انها و برتری های ایشان را با هم مقایسه نموده بود و اما از گرفتن نتیجه ی درست عاجزمی گشت :

۱ پویا:زیباترین پسری  که در تمام عمرش دیده بود

زیبایی اش همه را مبهوت می نمود (خودش هم نمی دانست چرا پویا تا این حد در امر خواستگاری سماجت دارد)

۲ فرید:پسر یک تاجر معروف که وضع مالی شان بسیار عالی بود می دانست اگر با این پسر ازدواج کند تا اخر عمر نگرانی مالی نخواهد داشت

۳ نیما: وضع زندگی اش چندان خوب نبود اما دانشجوی رشته ی مهندسی بود و بااستعداد .همه می دانستند که اینده ی روشنی در انتظار اوست.

۴ عماد:شاعر پیشه و عاشق مسلک اما تنها همین

۵ نوید: فقط معمولی بود

نمی دانست باید کدام را انتخاب کند قیافه ی هر چهارتاشان در مغزش به چرخش درامده بودند

در همین حین  "اه" کشید

و بعد پری "اه" در مقابلش سبز گشت

از ترس فریاد براورد تصمیم گرفت که فرار کند اما پری "اه" با صدای لطیفش شروع به صحبت نمود:

"دخترم من با اه کشیدن تو به وجود امدم و برای همین می توانم ارزویی هدیه ات کنم تنها از من چیزی بخواه"

ساره سر از پا نمی شناخت با خود گفت"باید قبل از انکه پری "اه" از ان حالت جوگیر شدنش بیرون نیامده  چیزیبخواهم" مشکلش را با پری در میان گذاشت و گفت "دوست دارم با هر کدام خواستم ازدواج کنم و هرزمان که مشاهده نمودم ان فرد کسی نیست که واقعا نشان می دهد و یا اینکه نمی تواند مرا خوشبخت کند دوباره به این زمان برگردم و بتوانم دیگری را برگزینم"

پری چنین گفت"قدرت من محدود است ارزویت را براورده می نمایم اما محدوده ی تغییر نظرت تنها ۵ سال خواهد بود و هر زمان که به گذشته بازگردی ان میزان زمانی که زندگی نمودی از عمرت کسر خواهد شد"

سارا قبول کرد و خوشحال به طرف اتاق مادرش رفت تا بگوید کدامیک را برگزیده

رو به مادر نموده گفت "تصمیمم را گرفتم من با ......................

ادامه دارد.......


 

نوشته شده توسط دختر در شنبه پنجم خرداد 1386 ساعت 23:5 موضوع | لینک ثابت


زندگی کردن خیلی سخت است اما زیباست

روز به روز بزگ و بزرگ تر می شوی  و در هر ثانیه از زندگی ات تغییر را در با تمام  وجود  احساس خواهی کرد.

گاهی اوقات دوستش داری و گاهی اوقات خواهان فرار و شاید مبارزه با تمام این تغییراتی

نمی دانم باید برای نسل جدیدمان خوشحال باشم یا نه ؟! نوجوان های امروز ما خیلی راحت و بی تکلف شده اند به حدی رسیدند که اغلب اوقات ما که تنها یک نسل با ایشان فاصله داریم این رفتارشان را ناشی از بی ادبی و عدم رعایت حیا می دانیم و این اوضاع نسل به نسل شدیدتر و عمیق تر می شود

من این حالت را بی ادبی نمی دانم بلکه کودکان این دوره خیلی زودتر از زمان واقعی خود بزرگ می شوند ما تلویزیون را در اختیارشان قرار می دهیم -رایانه و مهم تر اینترنت را به انها هدیه می کنیم و این کودک تجربه سالیان دراز را  تنها با تماشای این رسانه ها به دست می اورد و گاهی خود را روشنفکر تر از خانواده در می یابد حال باید مثل جوانان نسل پیش خود باشد؟

نسل ما در قید و بندها خلاصه می شد "نشین نکن مودب باش سلام کن و. ................"

ولی آیا کودک امروزه می تواند چنین قوانینی را بپذیرد؟

من  نوجوانان امروز را تحسین می کنم اما  جای  تاسف دارد که وی مغرور است نمی داند انچه می داند تنها از طریق یک جعبه ی دروغین در درونش راه یافته و می تواند اشتباه باشد

انها به راحتی ضربه خواهند خورد اما مسلما خیلی دیرتر از زمان موعد اینرا درک می کنند ایشان مقصر نیستند بزرگان ما مقصرند که نمی خواهند به روز شوند جامعه ای که مدرن بودن را ناشی از استعمار می داند و پیشرفت را در غمگین بودن و گریه کردن خلاصه می نماید چه می تواند برای جوانان خود به ارمغان بیاورد؟

وای چه قدر احساس بزرگی کردم من دختر ۷۰ سال دارم


 

نوشته شده توسط دختر در چهارشنبه دوم خرداد 1386 ساعت 20:13 موضوع | لینک ثابت


=

بهترين و جذابترين كدهاي جاوا اسكريپت