تبليغاتX
من هم دخترم الهي بياموز در انزمان كه به تو پيوستم در ان هنگام كه مردم محو تماشاي بهشتند و هراسان از اتش دوزخت من تنها به ياد تو باشم

عمه تجلی و حاجی

تجلی عمه سومیم می گه "یکبار ما با حاجی (به قول خودشون"اقامونو می گیم" یعنی شوهرعمه ی من كه البته حاجيه مكه نرفته است و فقط به همه سپرده بهش بگن حاجي بيچاره عمه ي ما هم انقدر جوگير شده  فكر مي كنه اقاش جدي جدي رفته مكه هروقت مي ايد خانه مان 2 ساعت از حج اقاشون تعريف مي كنه) رفته بودیم آلمان اخه حاجی یک تجارت عمده داشت باید می رفتیم انجا تا همه چیو سروسامون بده

کارشون دو روزه تمام شد و منم تمام این دو روزو تو هتل کز کردم یک جا نشستم

 تلویزیونشونم که نمی شد دید  خارجکی که حرف می زدند هیچ دین و ایمان هم نداشتند لباساشون کوتاه موتاه و......... من اول همش بهشون فحش می دادم اما حاجی روشنمون کردند می فرمایند این ملت پارچه برا دوختن ندارن  وگرنه از روی بی ایمانی شون نیس که این جوری لباس می پوشند تازه حاجی می گفتند هر وقت تو المان می ره قهوه خونه به همه ی ابجی ها کمک می کنه ما كه خیلی دعاشون کردیم اخه اولش دلمون هری ریخت فکر کردیم  حاجی می اید این بی ایمنا را می بینهو........

  اما به نظرم  زمستونا آلمان بهتره مگه نه؟

خلاصه روز سوم دیدم حاجی امد هتل می گه "تجلی" وای نمی دونی با چه ابهتی می گه تمام چهارستونو می لرزونه قربون صداش برم

گفتم:"بله حاجی"

گفت"دلم پکید از بس دلت تو این ۴دیواری پکید چادرچاقچول کن ببرمت بیرون دلت صفا بیاد"

منم از خدا خواسته پریدم چادرمو سر کردم همون مشکی گل گلیه که زری جون از مکه برام اورد و رفتيم بیرون

دیدم همه جوونا ردیف به ردیف تو پارک نشستند کله هاشون رو شونه های هم 

امدم ببینم کدوما با هم نامزدن کدوما خواهربرادرن

هرچی به دخترا نگاه کردم دیدم همه ابروهاشونو گرفتن گفتم خدایا اینجا دختر مجرد نداره؟ اگر بود خوب بود یکیيو برا عزت پسر اقدس جون همسایه خونه بغلي می گرفتم پسر خوبیه تازه  سربازیشو تموم کرده و در مکانیکی اوس جلیل کار می کنه.

 حاجی رفت برامون اب بیاره من هم به همه قیافه ها خیره شدم تا ببینم کدومشون مجردند؟ خوب نمی

خواستم دست خالی ایران برم ادم این جاها یک فامیل داشته باشه خوبه ، انوقت ديگه نيازي نيس نگران پول هتل باشي

اما همشون بداخم بودند یک سري هم پاشدند رفتن همون موقع دیدم یکی می زنه رو شونم برگشتم دیدم مرده

یهویی جیغ کشیدم پلیسه به المانی یک چیزایی می گفت بعد هی اشاره می کرد چادرتو بزن کنار حالا ما شدیم قرمز هی خودمونو جمع می کنیم اون اشاره می کنه چادرتو بزن کنار در همین گیر و داد دیدیم حاجی سر رسید یک مشت محکم کوبید تو دهن پلیسه –بي غيرت حتي سبيل هم نداشت- خلاصه یک پلیس شد ۶ تاهو حاجی را بزور گرفتند وگرنه هيچ كي نمي تونه دست رو  اقامون بلند كنه

ما را بردند زندان به سفارت هم زنگ زدند .ان وقت بود که یک مترجم اوردند و ما هم متوجه شدیم چرا پلیسه می گفت چادرتو بزن کنار اون آلماني های امل فکر کردند من بمب زیر چادرم قایم کردم

خلاصه مارو از آلمان دیپورتمون کردن یعنی دیگه نمی تونیم بریم

من برای حاجی ناراحتم کارای تجاریش حالا چی می شه؟ تازه المانیشم داشت خوب می شد یک کلمه بلد بود که انگار بگی کارتو همه جا راه می اندازند"ایش لیبه دیش"  فكر كنم همون "تخفيف بده يا حالا با ما راه بيا كمتر حساب كن"خودمون باشه

حاجی برای مردم المان ناراحته می گه دیگه نمی تونه بره قهوه خونه به مردم انجا کمک کنه اما دوستاش بهش گفتند فرانسه موقعیت کاریش از المان خیلی بهتره مردمشم ظاهرا فقيرترند حتي همون پشمم براي زمستوناشون ندارن حاجی از اون به بعد  مي ره فرانسه  و هی بهم می گه بیا من دارم می رم فرانسه یک بارهم تو را ببرم اما من زیر بار نمی رم می گم حاجی تو می خوای به مردم انجا کمک کنی لازم نیست مارو هم همراه خودتون ببريد شما بريد تنهايي فيضشو ببريد.


 

نوشته شده توسط دختر در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 8:54 موضوع | لینک ثابت


خسته بود و سرش به شدت درد مي نمود براي التيام بخشيدن به ان
پيشاني اش را محكم به پنجره كه در اثر سرماي بيرون خنك بود چسباند
كمي احساس ارامش كرد اما اين حس ديري نپاييد بخور روي شيشه بر صورتش  نشست و حالت انزجاري به وي دست داد  به سرعت صورتش را از روي پنجره بلند كرد
در ان لحظه در ان مكان تنها بود و نمي دانست چه چيز درست است و چه چيز غلط قوه ي درك خود را از دست داده بود

بيرمق تر از پيش از جا برخاست به سمت تلفن رفت از اين عمل هم متنفر بود اما در انزمان بهترين وسيله براي رهايي از تنهايي به نظرش رسيد با خودش فكر كرد ليلي مناسب ترين فرد است وي دختري سطحي نگر بوده كه اصولا از مسائل دوروبرش سر در نمي اورد
و در دنيا تنها از دو چيز با خبر است آينه و صحبت نمودن

مي دانست لیلی نه تنها از حال وي و پژمردگي اش  با خبر نمي شود بلكه حتي به او مجال سخن گفتن نمي دهد ومي توانست با سخنان بي معني اش كمي او را از ان افكار پريشان برهاند

گوشي را برداشت اما همزمان با اين عمل تلفن زنگ خورده و
براي ديدن شماره ي مخاطبش دير شده بود -  قطع نمودن تلفن نيز كار صحيحي نبود
"سلام"
صداي گرمي داشت و او اين صدا را به خوبي مي شناخت ساسان پسردايي اش
بود
"سلام خوبيد اقا ساسان "
"ا شماييد ساره جان فكر كردم سميرا است افتاب از كدام طرف طلوع كرده كه شما گوشي را برداشتيد ؟"
صداي ساسان مثل هميشه گرم و صميمي بود و ژاله انگار كه تنها طالب محبتي بود تا در پناه ان ارامشش را بازيابد بي اختيار شروع به اشك ريختن نمود
صداي هق هق اش ساسان را مطلع و البته نگران کرد

با اضطراب پرسيد"اتفاقي افتاده ساره جان؟خواهش مي كنم بگوييد؟
براي مامان بابا اتفاقي افتاده؟سميرا جون خوبه؟"
ژاله كه متوجه ي نگراني طرف مقابل شد هق هق كنان گفت"
همه خوبند الان خانه ي مادرجون هستند"(كل فاميل 
خانه ي مادربزرگ اندو دعوت بودند"
"ژاله جان خواهش مي كنم بگوييد چرا گريه مي كنيد؟  چه اتفاقي افتاده؟مادر و پدر خانه نيستند وگرنه گوشي را به ايشان مي دادم تا راحت تر باشيد الو.............؟"

ادامه دارد...........................
 


 

نوشته شده توسط دختر در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 ساعت 21:25 موضوع | لینک ثابت


حکایت دزد صابون

امروز داشتم درسم را مي خواندم مثل هميشه تا يك كم خواندم خميازه ها
شروع شد اصلا خوابم نمي ايد اما فقط خميازه مي كشم
از بس خميازه كشيدم و از بس از چشمام اشك امد كه حوصله ام سر رفت
پا شدم رفتم (اتاق) حال .بابام داشت تلويزيون تماشا مي كرد كنترل را گرفتم
يك ببخشيد گفتم و شروع كردم به بالا و پايين زدن كانال ها بابام برگشتند گفتند
-ادبو حال مي كنيد- "دختر داشتي چيكار مي كردي؟"
گفتم"داشتم درس مي خواندم"
گفتند"پس چرا امدي اينجا؟"
گفتم "نمي دانم مرض دارم اصلا هم برام مهم نيست چي داره مي ده فقط
مي خواهم 5 دقيقه اي همهشونو ببينم مثلا يك مدتيه ديگر دوست ندارم از
كلوپ فيلم بگيرم اما مي گيرم چون عاشقه اينم كه برم كلوپ
ببينم چه فيلم هاي (اكران نشده ) وارد ايران شده و چندتاشون بگيرم"
بابام گفتند "حكايت تو شده مثل حكايت انمرد"
حكايت انمرد:يك روز فردي كه زندگي متوسطي داشته بيك روز مي گويد
مي گويد كه من بايد پولدار شوم به همين خاطر به منطقه ي بالاي شهر
مي رود و از ميان خانه ها يك خانه ي قشنگ مي بيند كه يك مرد
شيك پوش با ماشين مدل بالا از ان خارج مي شود  همسن خودش بود
با خودش 
مي گويد "من چيم از اين مرد كمتره تعقيبش مي كنم و هركاري كه
كرد ياد مي گيرم"
مرد پولدار به يك فروشگاه مي رود و پس از كمي گشتن داخل فروشگاه
يك قالب صابون را مي گذارد داخل جيبش و بدون انكه پولش را بدهد از
فروشگاه بيرون مي رود سپس بيرون فروشگاه ان صابون را در جوي اب مي اندازد
و به سمت ماشينش مي رود همين موقع مرد متوسط با تعجب به نزدش مي رود
 مي رود
قصه ي خودش را تعريف كرده و از وي مي پرسد:"شما چي كاره ايد؟"
جواب مي دهد"من دزدم"
دوباره پرسيد"اما با صابون دزدي كه نمي شود چنين زندگي بهم زد؟ در
ضمن شما صابون را هم دور انداختيد"
مرد پولدار لبخندي مي زند و مي گويد:"قبلا كار من دزدي بود و با يك
دزدي بزرگ به اين ثروت رسيدم اما علاقه ي دزدي در من از بين نرفته
نمي خواهم دزدي كلان كنم چون خطر گير افتادنش بالا است و من نيازي
به پول ان ندارم اما براي انكه راضي شوم چنين دزدي هاي كوچكي را
انجام مي دهم چون حتي اگر كسي متوجه شود باورش نمي شود با چنين
وضع مالي انرا دزديده باشم و مي توانم بگويم كه يادم رفت پولش را
بپردازم"
حالا حكايت من شده و صابون دزدي


 

نوشته شده توسط دختر در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 13:48 موضوع | لینک ثابت


نمي دانم چرا اما انگار عده ي بيشتري از شما فقط قسمت اول پست قبلي ام  را خوانديد و نديد كه خودم جواب سوال را دادم در مورد جهنم و عذاب و .... كه بحث شد من هم معتقد نيستم
نمي گويم ان دنيا نيست اما مي گويم اين جوري كه ما فكر مي كنيم نيست
اول در مورد عذاب اين دنيا بگويم خيلي ها  براي از دست دادن عزيزمان
خدا را بيرحم مي دانيم(اين كاملا سخته و من هميشه دعايم از وي اين
بوده كه در اين رابطه مرا ازمايش نكند) اما چيزي كه وجود دارد مرگ
براي ما يك چيز زشت سخت و بد است اما براي خدا كه همه چيز را حي واماده دارد مرگ مسئله ي دردناكي نيست كه از روي بيرحمي اين عملرا انجام دهد بلكه در ديد او مرگ يك سفر است ان ادمي كه مي ميرد حتي براي يك ثانيه هم فنا نمي شود بلكه تبديل به گونه اي ديگر به نام روح مي شود و.... پس خيلي چيزها كه ما انها را عذاب دنيي مي دانيم در نزد خدا عاديه
اما در مورد ان دنيا- بهشت و جهنم مگر اين خدا همان خدا نيست كه در قرانش گفته" ان ادم ها به خدايي خدا شك مي كنند چرا كه در قرانش سخن از زنبور و مورچه و ... مي اورد؟همانا انها نادانند و در تمام اين مثل ها نشانه اي است براي انسان هاي عاقل"(خلاصه كردمش)
خوب پس بهشت و جهنم هم يك مثل است
مهم وجدان ادمي است ان دنيا كسي نمي فرستت جهنم ولي ان زمان است كه به تو حقايق ماجرا پي بردي و به خاطر تمام گناهانت كه در واقع لج بازي ات بوده(من انجام گناهان را لج بازي انسان با خودش خدا و هر چيزي كه واقعا دوستش داره مي دانم) شرمنده اي و نمي تواني زندگي خوبي داشته باشي اين جهنم است اين از صدها بار در اتش گداخته فرو رفتن بدتر است و در عوض وقتي پيش خودت شرمنده نباشي دنيات  عاليه

مدتي پيش وقتي در خيابان راه مي رفتم احساس كردم فضاي ان خيابان تا چه ميزان ارامش دهنده است خاطر خوش بچگي ام  را ان خيابان برايم زنده مي كنه بعد يك حسي به دستم داد  وقتي بميرم از خوابي بيدار مي شوم و خودم را در اين خيابان مي بينم با مردمي كه دوستشان دارم مردمي كه خوبي و خوب بودن را ساده لوحي
نميدانند و هيچ كس نمي خواهد از ان يكي پيشي بگيرد ومن
در انزمان ارام ارام به سمت خانه ام مي روم جايي كه ارامش ابدي را
به من هديه مي دهد.

 


 

نوشته شده توسط دختر در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 ساعت 23:58 موضوع | لینک ثابت


اخر چرا؟

یک سوالیه که مدت ها ذهنم را به خودش مشغول کرده بود و می دانم این سوالی است که به ذهن همه مان خطور می کند و اما نصف بیشترمون به خاطرش احساس عذاب وجدان می کنیم و اخر بدون انکه به خودمان اجازه ی فکر کردن بدهیم با یک استغفرالله فراموشش می کنیم

سوال این است که

چرا خدا بدون انکه خودمان راضی باشیم یا اصلا میلی داشته باشیم ما را افرید سپس به ما لعبت داد وسوسه داد علایق خوب و بد داد و وقتی ما مشغول بازی با ان وسایل شدیم و خودمان را با مسائل مادی و دنیوی سرگرم کردیم یک دفعه برگشت و ما را تنبیه  کرد فرستاده مون جهنم و ....

خوب اگر این اعمال بد است چرا میلشون را به ما داده ؟

چرا ان بالا نشسته در ملکوت بهترین چیزها را داره و این پایین با ما برای خودش فیلم کمدی درست کرده؟ تا بخنده؟ و هر کی در این سریال چندهزار ساله نقشش را خوب بازی نکرد می اندازش در اتش گداخته و وقتی اب طلب کرد به درون حلقومش اتش گداخته می ریزد اخر این خدا کجایش مهربونه

می گویند  مثل مادره حتی از ان هم مهربان تر ؟ اخر اگر تو مادرت را هم به قتل برسانی باز هم تحمل نمی کند که به دستات خار برند هیچ مادری بچه اش را به خاطر حرف گوش نکردن نمی اندازه در اتش حتی اگر بچه اش فرزند دیگرش را به قتل رساند باز هم مادر دل نفرین کردن وی را نداره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب خدا اگر خیلی خدا است بیاد این پایین جای ما بیاستد اگر خودش خطایی نکرد انوقت هر چی می گه راست می گه

نمی دانم کدامتون تا این قسمت نوشته هایم را تحمل نمودید  و تا اینجا خواندید اما در هر حال من جوابش را دارم

خدا میلیون ها سال می دید بندگانش زندگی می کنند اما معنی زندگی کردن را نمودن بندگانش مثل ماشین بودند اتوماتیک وار کار می کردند و مدام او را ستایش می کردند فرشتگانش نمی توانستند بگویند "نه"

 جن ها هم راضی اش نمی کردند فوق فوقش می توانستند همون یک کلمه یعنی "نه" را بگویند و بیشتر از ان کاری بلد نبودند

و بعد خدا ما را افرید تا بگوییم "نه" و مهم تر از ان بگوییم "چرا؟" اره خدا ما را افرید تا من بتوانم همه ی این چیزی را که در بالا نوشتم بنویسم برای اینکه همش دعا نکنم بلکه زیر سوالش ببرم حتی مهربونی اش را تا اینکه تمام لطف هایی که به من کرده را نادیده بگیرم و باز شروع کنم به ناشکری اما بعد تمام این نه گفتن ها چرا گفتن ها و شک ها خودم به یقیین برسم

اره وقتی خدا گفته ما را افریده تا قدرتش را نشان بده منظور همینه اینکه یک ادم در اوج شک و ناشکری و نافرمانی دوباره به طرف ان برگردد

پس اگر گناهکاری اگر تو سرت پر چرا؟؟؟؟ است ناراحت نباش داری به اوج می رسی خدا می خواهد این جوری باشی تا برسی به جاییی که داد بزنی "خدا احسن الخالقین است و مهربان ترین" 


 

نوشته شده توسط دختر در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 11:44 موضوع | لینک ثابت


خدا گر ز حکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری

تو پست قبلی نوشتم که چه قدر دلم می خواهد مرگ سم را ببینم و اما نمی شه چون لااقل فصل دوم این سریال در ایران نیست

امروز صبح به خودم گفتم مگه تو "سرچ انجین وومن " نیستی

ومگر نه که از شیرمرغ تا جون ادمیزاد در اینترنت پیدا می شه خوب این قدر ناراحت نباش پاشو و یک سرچ کن

دقیقا با یک ثانیه سرچ پیدایش کردم

هم در کامپیوترم سیو کردم و هم تو موبایلم

اگه هم وقت شد امروز یا فردا براتون "امبد" می کنم می ذارمش تو وبلاگ شما هم ببینید

قربون قدرت خدا برم  من که به این جمله رسیدم:

خدا گر ز حکمت ببندد دری  ز رحمت گشاید در دیگری

یعنی اگر خدا شما را می اندازه یک جا که از دنیا عقب افتاده و همه چی بعد ۵ سال به دستتون می رسه در عوض یک اینترنتم بهتون می ده .

مرسی خدا

بای


 

نوشته شده توسط دختر در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 11:11 موضوع | لینک ثابت


سلام من این سریالو می خواهم

چون نمی توانم تو خونه به کسی بگم اینجا می نویسم

اخه از بس فیلم می بینم اگر تو خونه حرفی از فیلم و سریال بزنم اعدامم می کنند

سوپرنشنالو هم تا حالا حتی یک قسمتشو ندیدم

اما همه ی ری کیپ های اپیزودهاش -دانلوداش و کوات هاشو خواندم و دیدم

بعد هم کل اینترنتو سرچ کردم و محل فروششو در ایران پیدا کردم اما دو تا عیب داره

۱ سایت فروشش شلوغه تا ۴۵ روز دیگر هیچی نمی فروشه

۲ فقط هم فصل اول سریالو داره و فصل دومو اماده نداره

اما من می خواهم قسمت یکی مانده به اخره فصل دوم را ببینم  یعنی وقتی سم یا سمی می میره

اما ایرانه هو عقب موندگی دیگه باید چند سال صبر کنی تا این سریال تو کانالهای ازاد پخش بشه

مثلا من هر وقت وارده یک جای اینترنتی می شم تو فهرست کشورها خبری از ایران نیست هند و.... هستند این ایران عزیز ما نیست حالم حسابی بد می شه

ببخشید می دونم این مطلب ربطی به کسی نداره و من نباید با نوشتنش چشماتون را درد می اوردم اما دلم داشت می ترکید

نتیجه گیری:

۱من یک فیلم بین حرفه ای ام (خارجی) هر نوع مشاوره ای که خواستید در این مورد در خدمتم.

۲ هر سایتی که توش یک چیزه خوبه در لیست کشوراش دنبال نام ایران نگردید.

باتشکر

دختر

 


 

نوشته شده توسط دختر در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 2:6 موضوع | لینک ثابت


قبرستان زیر 20 سال

قدیم تر ها زمان قبل انقلاب فیلم هایی بود معروف به "زیر ۱۸ سال" یعنی دیدن فیلم برای افراد زیر ۱۸ سال ممنوعه

حالا قبرستان شهر ما با الگوپذیری از ان ورود افراد زیر ۲۰ سال را بدون خانواده به قبرستان ممنوع نموده که این می تواند دو حالت داشته باشد:

۱ به دلیل وجود افراد معتاد و نامناسب که برای جوانان مزاحمت ایجاد می کنند که اگر دلیل این باشد بی کفایتی مسئولین است

باید  مانع ورود اینگونه افراد شوند (انوقت افراد معتاد برای زیارت قبور اقوام خود وادار به ترک  اعتیاد می شوند) و همچنین چند پلیس کاردان در مکان های متفاوت قرار دهند

جوان ۱۸ ساله ای که پدر و مادرش را از دست داده و کسی را ندارد تا او را به ارامگاه بیاورد چه باید بکند؟

 اما چون مسئولین ما وظیفه دانند و عقلشان بیشتر از من کار می کند مشکل چیز دیگری است یعنی حالت دوم ۲

۲روح های سرگردانی در ارامگاه پیدا شده اند که هر جوان کوچکتر از ۲۰ سال وارد ارامگاه شود او را شناسایی نموده به قتلش می رسانند خوب پلیس های مربوط هم که قادر نیستند روح شکار کنند حق دارند


 

نوشته شده توسط دختر در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 21:41 موضوع | لینک ثابت


4 عزيز از دست رفته


گفته بودم من با بچه های یک دانشگاه دیگر (دانشگاه اولی ام

که ازش انتقالی گرفتم)رفتیم سفر و تصادف کردیم

وقتی برگشتم اتوبوس دانشگاه ما نیز (همین که الان در ان تحصیل می کنم) تصادف کرد با یک کامیون و ۴ نفر از دانشجویان عزیز فوت نمودند

برای اردوی تحصیلی (رشته ی انها زیست بود و گویی به همین خاطر به یکی از جنگل ها رفته بودند) به یکی از مناطق خوش اب و هوا رفتند و در بین راه با کامیون تصادف نمودند ۳ پسر و ۱ دختر فوت کردند استادشان در کماست و کلا حال بقیه هم خیلی خوب نیست خدایا کمکشون کن.

از شما هم خواهشمندم دعا کنید. 

 


 

نوشته شده توسط دختر در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 21:36 موضوع | لینک ثابت


اهنگ گریه ی مایکل جکسون

سومین ترجمه باز هم ببخشید اگر بده
Somebody shakes when the wind blows

یکی زمانی که باد می وزد می لرزد

Somebody's missing a friend, hold on

یکی در حال از دست دادن دوستی است-صبر کن(ادامه دارد)

Somebody's lacking a hero

یکی فاقد قهرمان است(نیازمند داشتن قهرمانی است)

And they have not a clue

و انها هیچ نمی دانند

When it's all gonna end

که کی تمام اینها به پایان خواهد رسید؟!



[VERSE 2]
Stories buried and unfold

قصه ها دفن شده اند و اشکارند


Someone is hiding the truth, hold on

یکی  دارد حقیقت را پنهان می نماید-صبر کن


When will this mystery unfold

چه زمانی این رمز اشکار و فاش خواهد شد؟


And will the sun ever shine

و در انزمان دیگر خورشید برای همیشه می تابد


In the blind man's eyes when he cries?

بر روی چشمان بشر کور و او را به گریه وا می دارد


[CHORUS]
You can change the world (I can't do it by myself)

تو می توانی که دنیا را تغییر دهی(نمی توانم به تنهایی این کار را بکنم)

You can touch the sky (Gonna take somebody's help)

تو می توانی اسمان  به اسمان برسی(نیازمند کمک کسی خواهم بود)

You're the chosen one (I'm gonna need some kind of sign)

تو فرد انتخاب شده ای(من به نوعی نشانه نیازمندم)


If we all cry at the same time tonight

اگر همه  ی ما در زمان مشخصی با هم امشب گریه کنیم.



[VERSE 3]
People laugh when they're feelin sad

مردم زمانیکه احساس ناراحتی می نمایند می خندند


Someone is taking a life, hold on

یکی دارد جانی  را می گیرد-صبر کن ادامه دارد


Respect to believe in your dreams

به اعتقاد داشتن و باور داشتن به رویاهایت را محترم بشمار

Tell me where were you

بگو کجا بودی؟

when your children cried last night?

 دیشب  که کودکانت  می گریستند؟



[VERSE 4]
Faces fill with madness

صورت ها با دیوانگی امیخته شده از ان پر شده اند


Miracles unheard of, hold on

معجزات بی سابقه اند(کسی نشنیده تا کنون)-صبر کن


Faith is found in the winds

ایمان در بادها  یافت شده

All we have to do Is reach for the truth

هر انچه ما باید بکنیم این است که به حقیقت دست یابیم



[CHORUS]

And when that flag blows

و زمانیکه ان پرچم  به وزش درامد(شاید ظهور عیسی مسیح -به همراه اما مهدی (ع) را می گوید)


There'll be no more wars

هیچ جنگی  نخواهد بود


And when all calls
I will answer all your prayers

و زمانیکه همه صدا کردند

من به دعاها و نمازهاتان پاسخ خواهم داد


[CHORUS x3]

Change the world


 

نوشته شده توسط دختر در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 20:33 موضوع | لینک ثابت


خواستن یا نخواستن مسئله این است.......................

دلم می خواهد حتی در لحظه ای که خواستن چیزی سخته به یاد ان چیزی که نخواستنش بهتر از خواستنشه نخواهم که به خواسته ام برسم

اما در این خواستن ها و نخواستن ها فقط یک چیز است که رنگ می بازد و ان طلبیدن امری درست است چیزی که واقعی است نه اینکه مثل قصه های بچگی هامون فقط اسم خواستن روش باشد و از همه چیز و همه کس رها و جدا باشه

انوقته که می دانی چیزی  می خواهی و اما نمی دانی چه چیز و بعد  این وجودت است که اتش می گیرد داغ می کنی و  می خواهی متوجه شوی که چه چیز را نمی خواهی یا اصلا چه اصلی را واقعا می خواهی و من جواب سوالت را می دهم

با خودت صادق باش اگر من جای تو بودم فقط یک چیز را می خواستم ان هم این بود که گردن دختر یعنی نویسنده را بزنم چون زیادی احساس بانمکی می کنه


 

نوشته شده توسط دختر در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 ساعت 19:7 موضوع | لینک ثابت


ستاره ها

سلام

 ما تصادف کردیم.

با یک وانت و اتفاقات عجیبی برایمان افتاد که هنوز باور نمی کنیم

بعضی از دوستامون حالشون بد بود بقیه هیجان زده و هل بودیم مسافر وانتی که با ما تصادف کرد فوت نمود و ماجرا به این جا هم ختم نشد بلکه به کلت و کلت کشی هم ادامه پیدا کرد و...........

می توانم تا چندین پست اینده را در مورد این ماجرا برایتان بنویسم و  الان فقط خیلی خلاصه توضیح می دهم:

موقع ی رفتن از جاده ای رفتیم که کوهستانی بود بر خلاف خواسته ام که در پست قبلی به ان اشاره نمودم  نتوانستم ستاره ها را ببینم خیلی ناراحت شدم برگشت هم وقتی سفر شروع شد از همان راه برگشتیم و کوه مانع می شد تا به راحتی نگاهشان کنم غمگین شدم سرم به شدت درد می نمود و گرسنه بودم و حالم خوب نبود(در ان یکروزی که در تهران بودیم تنها توانستم یک کیک کوچک با نصف ساندویچ بخورم اصلا میلی به غذا خوردن نداشتم و ساندویچ را هم راضیه جون به اصرار بهم داد- دستت درد نکنه- نصفش را برای شامم گذاشته بودم خراب شد خواستم چیز دیگری بخورم نمی توانستم ) خلاصه از شدت گرسنگی خوابم برد(همیشه از روی سیری خوابت می بره) بیدار شدم هنوز حالم خوب نشده بود به اسمان نگاه کردم پر از ستاره بود و اما کوه دید کامل را می  گرفت بیحال و عصبی بودم مخصوصا که از نزدیک مکانی که پارسال تصادف کرده بودیم می گذشتیم و من در دلم می گفتم "ایا این سفر هم به خیر می گذرد؟"

از خیر نگاه نمودن به انها گذشتم

سعی کردم چیزی بخورم اما نمی توانستم   موبایل دستم بود می خواستم به مادرم زنگ بزنم و بگویم برایم شام را اماده کند(با وجود انکه دیر می رسیدیم) که در همین موقع

بومممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

بچه ها شروع نمودن به جیغ زدن و من اولین کاری کردم سریع موبایلم را گذاشتم توی جیبم زیپش را بستم نایلون کتاب هایی که از تهران خریدیم را گرفتم کوله ام را گذاشتم روی دوشم (بچه های دیگر  حتی کفششان را نپوشیدند همه ی وسایلشان را در ماشین گذاشتن حتی بعضی ها موبایلسان را در اتوبوس باقی گذاشتند)جیغ زدن ها برایم غیرطبیعی نبود ترسیده بودند

تنها کلمه ای که کمی مرا ترساند این جمله بود"خواهرم کجاست؟" اینرا یکی از دوستانم گفت و من دیدم ۲ ردیف صندلی جلویم در هم فرو رفتند اما خدا را شکر حالشان خوب بود از ماشین پیاده شدیم یک عده به شدت شکه شده بودند و یک عده زخمی سعی کردیم به انها ارامش دهیم  (چیزی که هنوز متعجبم ان است که پس از تصادف حالم خوب شد نه سردرد داشتم نه عصبی بودم و نه گرسنه)

وقتی اوضاع کمی ارام شد دوستم بر روی شانه ام زد و با انگشت بالا را نشان داد و گفت" ستاره ها همان که می خواستی"

به بالا نگاه نمودم همانگونه پرشکوه ان بالا ایستاده بودند و هیچ کوهی نبود که مزاحم دیدم شود و اسمان صاف بود

گفتم "خدایا این تصادف و درگیری تنها برای این بود که اینها را نشانم دهی"(شوخی کردم خدایا ۱۰۰۰ بار شکر که برای "ما" به خیر گذشت-کاش برای مسافران نیسان هم به خیر می گذشت)

نتیجه گیری اخلاقی:بچه های عزیز من به فکر پول و مقام نباشید و در انتخاب نمودن رشته ی دانشگاه اونی را انتخاب کنید که بهش علاقه دارید یعنی اگر من هم  رشته ی نجوم را انتخاب نموده و منجم می شدم برای دیدن ستاره ها لازم نمی شد چنان تصادفی پیش بیاد

خوب اما از شوخی بگذرم امیدوارم حال دوستام کاملا خوب شه همین طور حال سایر مسافرین ان نیسان و خدا به بازماندگان ان فردی که فوت نمود صبر بده


 

نوشته شده توسط دختر در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 21:40 موضوع | لینک ثابت


امشب می بینمت

گفتم می خواهیم بریم تهران برای نمایشگاه کتاب و من خیلی خوشحالم نه برای انکه به نمایشگاه می رویم اما به این خاطر که با دوستهایم که یکسال ازشون دور بودم (چون از دانشگاهم انتقالی گرفتم به دانشگاه شهر خودمون- اما وقتی می روند اردو لطف می کنند و با من قرار می گذارند تا با هم بریم ) ساعت ۱۲.۵ شب اتوبوسشون از شهر ما می گذره و مرا سوار می کنند اما الان به جای انکه خوشحال باشم دلهره دارم

سال قبل که با هم  اردو رفته بودیم هم من و هم دو نفر دیگر خواب دیدیم که تصادف می کنیم و می میریم یکی از ما سه نفر نیامد و خیلی هم نگران بود می خواست مانع رفتمان شود و در حین سفر مدام با ما تماس می گرفت

 من هم همین حس را داشتم و با ان حسم افکار متفاوتی به ذهنم رسید چیزی که فهمیدم این بود که اصلا دلم نمی خواهد در یک جای غریب بمیرم جایی که پدر و مادرم پیشم نباشند اینکه بسوزم یا هر اتفاق دیگری برایم بیافتد که از من چیزی باقی نماند مهم نیست اما دوست ندارم دور از خانواده ام باشم در ان لحظات حسی به من دست داد که مرگ سایه اش را در پیچ بعدی قرار داده" ایت الکرسی "خواندم در همان مکان ایستادیم تا خوراکی بخریم و ناگهان کامیونی با اتوبوسمان تصادف کرد- اتوبوس خالی از مسافر-  تنها چیزی که ماشین از دست داد سپر عقبش بود

و  من دلهره ام را

 سبک شدم

ولی الان ان حس دوباره برگشته

نه اینکه فکر کنم تصادف می کنیم اما دوری و مرگ در جای غریب چه دهشناک است 

پیش ترها وقتی شنیدم می گویند"فلانی دور از دیار فوت نموده و دفن شده است چه غم انگیز!"

متوجه نمی گشتم و اما الان می فهم

سعی می کنم در این لحظات خوب باشم خوش رفتار و ............ کاش همیشه اینگونه باشم و اما افسوس که اگر به خواست خدا سالم برگردم دوباره همان می شوم که بودم.

تنها چیزی که هم اکنون مرا ارام می کند ستارگان کویرند همان طور که گفتم

به محض رد شدن از کوه های مه الود که افسون هزار جن و پری را در خود مدفون و محیی دارند به جایی خواهیم رسید که پاک است و زلال

زلال تر از اب و لطیف تر از نسیم جایی که رمز دنیا را در خود دارد جایی که با دنبال نمودن ستارگانش به راز هستی پی می بری و با نقشی که ستارگان می بندند قالب صورت خدا را می بینی .

من ان اسمان را دوست دارم پس برای دیدنش به خود ارامش می دهم تا تمام ترس های ضد و نقیضم فرو نشیند و به یاد رسیدن به انچه در ارزویش است ارام گیرد.

خواهش می کنم ابری نباش

                                         رازت را امشب هم برایم بازگو کن

اگر عده ای تو را همیشه دارند

                                        من همین امشب می خواهمت

امشب می بینمت

                              جایی نرو لطفا

همیشه از خانواده ام خواستم که هنگام سفر به تهران شب حرکت کنیم که من برای دیدن شب کویر این قدر عقده ای نباشم اما گوششان بدهکار نیست باز دم دوستایم گرم.


 

نوشته شده توسط دختر در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 ساعت 21:5 موضوع | لینک ثابت


چند چیز است که خیلی ازشون خوشم می اید

۱ نظرات امدم ها نسبت به خودشون

الف)کسی که خوب و مهربان است و می خواهد به همه خوبی کند ازارش به کسی نرسد و برای دیگران هرانچه را بپسندد که برای خود پسندیده=ساده لوح می شود

ب)به افراد نیازمند کمک کند=احمق است

ج)وظیفه ی شغلی اش را به درستی انجام دهد=یک کار خراب کن که مانع می شود بقیه راحت بخوابند

د)ادمی که به همه دروغ می گوید و فقط باب میلشون حرف می زند=زیاد می فهمد) 

ه)کسی که سر همه را کلاه می گذارد=یک نابغه ی باهوش

۲ از پسرهای دانشگاهمون

انقدر با مهارت  نمره از استاد می "قاپند" که دلم می خواهم فقط یک هفته بخندم دورش جمع می شوند و به راحتی کیلو کیلو نمره می گیرند در دانشگاه هم هیچ وظیفه ای را به عهده نمی گیرند مگر اینکه قایم شوند هر زمان دختران کارها را پیش بردند انها هم از مخفی گاهشان بپرند بیرون و استفاده اش را ببرند مثلا ما دخترها دنبال کلاس می گردیم وقتی پیدا کردیم پسرها که تا ان موقع خوابیده بودند می پرند تو کلاسو و برای ما جا پیدا نمی شود بهم برخورد نگو ما بی عرضه ایم انها زیادی زرنگند.

۳ از این خوشحالم که داریم می ریم تهران نمایشگاه کتاب

چون علاوه بر ابنکه با مینا جون محدثه جون راضیییییییییییییه جون و...... هستم می توانم شب پرستاره ی کویر را ببینم دلم لک زده برای ماه کویر و برای ستاره هاش

خوش به حال هر کس که وسط کویر خانه دارد.


 

نوشته شده توسط دختر در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 13:28 موضوع | لینک ثابت


عشق من...

سلام
با توجه به حمایتی که در مورد ترجمه ی اهنگ قبلی نمودید این اهنگ جاستین تیمبرلیک را برایتون ترجمه نمودم .
بازهم بخشید اگر خوب نیست

If I wrote you a symphony       Just to say how much you mean to me

 اگر برايت يك سمفوني بنويسم

تنها براي انكه به تو بگويم

تا چه ميزان بريم ارزش داري

what would you do

 تو چه خواهی کرد؟

If I told you you were beautiful

Would you page me on the regular

 اگر به تو می گفتم که زیبا بودی

درانصورت ایا از روی قاعده به من خدمت می کردی؟(یا صفحات کاغذ ان

سمفونی را شماره گذاری می نمودی؟)

ایا تو

tell me would you

 به من بگو می کردی؟

Well baby I've been around the world

But I aint seen myself another girl like you

 خوب عزیزم من تمام دنیا را گشتم

و به شخصه در این گشت هایم دختری مانند تو ندیدم

This ring here represents my heart

But there is just one thing I need from

you saying I do

 این حلقه که اینجاست منظور قلبم را نشان می دهد

امابرای کامل شدنش فقط به یک چیز از طرف تو نیاز دارم

و ان این است که بگویی قبول می کنی

Because, I can see us holding hands

walking on the beach our toes in the sand

I can see us in the country side

sitting in the grass laying side by side

چون می توانم خودمان را دست در دست هم ببینم

که روی ساحل راه می رویم و پنجه های پامون در شن ها فرو می رود

من می توانم خودمان را در حومه ی ییلاق ببینم

که روی سبزه ها در کنار هم دراز کشیده ایم.

 

You can be my baby

Gonna make you my lady

Girl you amaze me

Ain't gotta do nothin crazy

See all I want you to do is be my love

 تو می توانی معشوق من شوی

و من تو را بانوی خود خواهم ساخت

دختر تو مرا مبهوت می نمایی

نیاز نداری هیچ کاره دیوانه واری انجام دهی 

ببین(متوجه شو)تنها چیزی که از تو خواهانم این است که عشق من باشی

My love My love

 عشق من عشق من

And I know no woman that could take your spot

 و من هیچ زنی را نمی شناسم که بتواند جای تو را بگیرد

My love  My love My love

And I know no woman that could take your spot My love My  loooooooove

...........................

Now If I wrote you a love note

And make you smile with every word I wrote

what would you do

حالا اگر برایت متن عاشقانه ای بنویسم

و تو را با هر کلمه از متنم به لبخند وادارم  تو چه می کنی؟

 

Would that make you wanna change your scene

And wanna be the one in my scene

tell me would you

 ایا ان متن تو را وا می دارد که بخواهی صحنه ات را عوض کنی

و انکه بخواهی  ادم در صحنه  ی من باشی؟

بگو به من که ایا اینرا می خواهی؟

See what's the point in waiting anymore

Cause girl I've never been more sure  that baby it's you

 ببین در بیشتر صبر کردن دیگر هیچ فایده ای است؟

به خاطراینکه دختر من هیچ وقت تا این حد مطمئن نبودم

که عشق من(معشوق من) تو هستی

This ring here represents my heart

And everything that you been waiting for

Just saying I do

 این حلقه در اینجا نماینده ی قلب من است

و هر انچه تو منتظرش بودی

تنها با گفتن "قبوله"( ازدواج می کنم)

تکرار.

.

.

.

 

 


 

نوشته شده توسط دختر در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 ساعت 18:42 موضوع | لینک ثابت


زندگی سالم حق مسلم کرم

یکی دلش برای ماهی می سوزه

یکی دلش برای ماهیگیر می سوزه

اما هیچکی دلش برای تویی که به قلاب زدنت نمی سوزه

اینو یک جایی خوندم و دلم گرفتم نه به خاطر کلمه ی "تو"  اما برای کرمه

چشمم باز شد

چه قدر کرم بیچاره است

۱ زنده زنده سیخ به بدنش فرو می کنند

۲ وقتی داره جون می ده می ندازنش تو اب که خفه شه

۳ خون از بدنش داره می ره تو اب هم داره خفه می شه دست و پا می زنه

۴ در همان حین و وضعیت شماره ی ۳ یک ماهی می اید درسته قورتش می ده

کی موافقه به جای انکه از انرژی ه س ت ه ای (مار گزیده از ریسمون سیاه سفید می ترسه یک بار فیل ترم کردند برای ۷ پشتم بسه) دفاع کنیم

بریم و از حق کرم ها دفاع کنیم

"زندگی سالم حق مسلم کرم"

 


 

نوشته شده توسط دختر در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 19:28 موضوع | لینک ثابت


 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط دختر در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 10:22 موضوع | لینک ثابت


اگه خدا ایرانی بود....

ايا تا حالا فكر كرديد كه اگر خدا مثل ايراني ها بود چي مي شد؟
اولا مي خواست تمام نعمت ها و امتيازات را بين فاميل هاي خودش تقسيم كنه اما خدا نه زاده شده و نه مي زايد درنتيجه هيچ فاميلي نداره پس مردم جهان همه مجبور بودند در يك كوير بي اب و علف زندگي كنند همه سوتغذيه بگيرند و....(به اندازه ي تمام نعماتي كه خداوند به ما عطا نموده بدبختي بود)
اگه مي خواستي دعا كني يك برگه بهت مي دادند بايد تمام عمرت را صرف طي كردن مراحل قانوني دعات(همون يكدونه دعا) مي كردي و 500000 سال پس از مرگت يك نامه به خانه ي اخرتت(گور) مي رسيد كه "تقاضاي شما در حال بررسي است.".
ايراني بودن شرايط داره :
1.اگر متعلق به يكي از دهات ايران بود:شهري ها را مسخره مي كرد كه اينا هيچي سرشون نمي شه
2.اگر متعلق به يكي از شهرستان هاي ايران بود:دهاتي ها را مسخره مي كرد كه اينا هيچي سرشون نمي شه
3.اگر متعلق به يكي از شهرهاي ايران بود:شهرستاني ها را مسخره مي كرد كه اينا هيچي سرشون نمي شه
(كي اخرش يك چيزي سرش مي شه؟)
در تمام كارها مي خواست يك چيزي را كش بره توجه كنيد خدا بي نياز است از همه چيز- اما باور كنيد اگر مثل ايراني ها بود (هرچه بي نيازتر بدتر)همه چيز را يواشكي مي گرفت و انوقت يك سري ادم مي شدند يك چشم يك سري 1 پا داشتند
 و.... تنها خوبي كار اين بود كه دماغ همه كوچك مي شد و ديگر نيازي به عمل زيبايي نبود.
حالا اين جا يك ايراد بزرگ است كه به همين دليل خدا نمي تواند ايراني باشد:
خدا يكي است و رقيبي ندارد و چون رقيب و همتايي ندارد نمي تواند زيراب كسي را بزند و چون شرط بالا شرط لازم (اگر و تنها اگر) براي ايراني بودن است پس خدا يك ايراني نيست و فرض محال است كه بتواند باشد.
حالا اگر من به جاي شما بودم 2 ركعت نماز شكر مي خواندم چرا كه خدا ايراني است.


 

نوشته شده توسط دختر در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 14:58 موضوع | لینک ثابت


دو تا  جمله ه