تبليغاتX
من هم دخترم الهي بياموز در انزمان كه به تو پيوستم در ان هنگام كه مردم محو تماشاي بهشتند و هراسان از اتش دوزخت من تنها به ياد تو باشم

پروفسور محمود حسابی

آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟

فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم.

به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.


 

نوشته شده توسط دختر در جمعه سی و یکم فروردین 1386 ساعت 2:6 موضوع | لینک ثابت


دوستم

می خواهم دوستم را به شما معرفی کنم اسمش را هم نمی برم تا غیبت نشه

ولی خوب اینجوری هم نمی شه بذاریند یک اسم جعلی بهش بدم سارا خوبه؟

بعدها زیاد در مورد  سارا می شنوید چون می خواهم همه چی را در موردش به شما بگویم

ما از دوران راهنمایی با هم و در یک کلاس تحصیل کردیم تا حالا که در یک دانشگاه درس می خوانیم

برای مرفی اش تصمیم به تعریف یک داستان گرفتم:همایش

با هم وارد دانشگاه شدیم 

-سارا  دختر خیلی  خوبیه فقط دو عیب بزرگ دارد

۱ زیاد می خندد

۲ مشکلی در مورد شنیده شدن صدایش تا ۴۰ کیلومتری نداره و راحت داد می زنه-

خلاصه روی برد دانشگاه چنین مطلبی را خوانیدم"همایش زنان و اشتغال"

از همه دعوت می شود تا در فلان تاریخ و.......

با خودم گفتم چه همایشی بشه چند تا فمنیست می ایند و جار و جنجال به پا می افته

 یکدفعه سارا برگشت و گفت

"وای اینا چه خنگند جواب این سوال فقط یک چیزه.زنها باید تا قبل ازدواج کار کنند و بعد هم کار تعطیل"

با حیرت پرسیدم"یعنی مخالف ازادی حقوق زنان و.."

نگذاشت حرفم را تمام کنم و گفت "برو بابا کی به این مسائل فکر می کنه دختران باید زرنگ باشند و کل زمان مجردی شان را فقط به یک کار اشتغال بورزند و ان هم تور کردن یک پسر پولدار انوقت تا اخر عمرشان با پول شوهرشون راحت زندگی کنند سفر بروند و بذارند شوهرها کار کنند و رنج ببرند کار حق مردهاست و ازادی و اسایش حق زنان"

فکر کنم این فمنیستی ایده ای بود که در عمرم شنیدم


 

نوشته شده توسط دختر در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 ساعت 0:5 موضوع | لینک ثابت


زندگی

زندگي مجموعه اي است از چيزهايي كه داريم و نمي خواهيم و چيزهايي كه نداريم و مي خواهيم و داشته ها و نداشته هامان را در راه مسائل پوچ و بي ارزش حدر مي دهيم و داشته هامان را در راه رسيدن به نداشته هامان فدا مي كنيم و در اخر يا چيزي به دست نياورده و چيزي نيز برايمان باقي نمي ماند و يا به ان خواسته رسيده  و ناگهان در مي يابيم ارزش ها و وسايلي كه در راه رسيدن به اين خواسته از دست داديم بسيار برتر از خود دست اوردمان بوده است.

 و انگاه كه مي فهميم چيزي به فروغ زندگي مان نمانده به پوچي اين خواسته ها پي مي بريم و مي فهميم كه عمر را به بطالت گذرانده ايم پس سعي مي كنيم جبران كنيم ولي چون همه ي ايده هامان برايمان رنگ باخته اند مغموم و دل خسته به جايي پناه مي بريم كه اگر در جواني به ان ريسمان چنگ مي زديم هيچ گاه زندگي را نمي باختيم ريسمان الهي

 پس از انهمه اشتباه و ادامه دادن خطاهايي كه پيشنيانمان انجام دادند كه پيش از انجام دادن انها بر اشتباه بودنشان وقوف كامل داشتيم اما به بهانه ي انكه هر چيزي را خود بايد ازمايش كنيم انجام داده و همان كه انتظار داشتيم ايده مان شد شكست

در زمان پيري وقتي ازلجاجت هاي مسخره جواني دست كشيده ايم خدا را مي يابيم و با خجلت بدو پناه مي بريم ولي باز هم مغموميم نه به ان دليل كه اين راه اشتباهي است نه به ان دليل كه خدا پس از انهمه گناه ما را نمي پذيرد بلكه بدان دليل كه شرمنده ايم انچنان شرمنده كه توان درخواستي نداريم حتي خجلت از شكرگذاري داريم و چنين زندگي معنا ندارد.

 


 

نوشته شده توسط دختر در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 ساعت 12:30 موضوع | لینک ثابت


پسرعموی من

می خواهم یک قصه از پسرعموی خوشگلم براتون بگم

الان ۷ سالشه و این قصه مربوط به ۵ سالگی اش می باشد

ازش پرسیدیم"بزرگ شدی می خواهی با چه کسی عروسی کنی؟"

گفت:"مژگان.تو مهدکودک با هم دوستیم و خیلی دوستش دارم"

پرسیدیم:"نمی خواهی با اهدا (بچه ی دخترعمویم که ۲ سال از او کوچکتر است) ازدواج کنی؟"

گفت:"چرا با ان هم ازدواج  می کنم"

ما:"امیر جون نمی شه که با ۲ نفر عروسی کنی"

او:"چرا که نمی شه!؟ مژگان یک سال از من بزرگتره پس زودتر از من می میره من اول با او ازدواج می کنم زمانیکه مرد بعد با اهدا عروسی می کنم"

 


 

نوشته شده توسط دختر در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 ساعت 0:0 موضوع | لینک ثابت


یک سوال

سلام به تمام دوستای عاقل وبالغم

یک سوال به ذهنم رسیده خواهش می کنم در حل ان بهم کمک کنید

نترسید سوال سختی نیست مثل:مرغ اول به وجود امد یا تخم مرغ؟

سوال تکراری و همیشگی نیز نیست:علم بهتر است یا ثروت؟

اما سوالی که مدت هاست به ذهنم خطور کرده و جوابشو پیدا نمی کنم

سوال:چرا همه جا این اصول برقراره که"یک دوست دارم که دوست داره با دوست تو دوست بشه تو دوست داری که دوست من که دوست داره با دوست تو دوست بشه با اون دوست بشه؟"

مفهوم سوال من=چرا دخترهایی که دوست پسردارند کاری می کنند که دوست صمیمی شان با دوست صمیمی دوست پسرشان دوست بشه؟و همین طور پسرها دوست دارند دوستشان با دوست دوست دخترشان دوست بشه؟

پس اصلا دوستی یعنی چه؟

جایزه :هرکس به این سوال پاسخ بده می تواند یک سال به صورت رایگان در وبلاگم نظر بده

مرسی از همه تون

بای. 


 

نوشته شده توسط دختر در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 ساعت 21:18 موضوع | لینک ثابت


رویای نیمه شب کریسمس

یکی بود یکی نبود یک روز یک پسری بود که در دانشگاه پیام نور مشغول به تحصیل بود

پسر قصه ی ما وقت هیچ کاری را نداشت چون مجبور بود تمام وقت درس بخواند برای اینکه بتواند نمرات خوب ناپلئونی برای دانشگاه بیاورد

فکر نکنید که این  پسر  یک بچه ی تنبل بود که هر چی بیشتر می خواند کمتر متوجه می شد و شاید تعجب کنید اگر بگویم معدل دیپلم اش ۱۹.۳۰ بود و البته درصد درس اختصاصی فیزیک و شیمی اش بالای ۸۰٪ بود حتما می پرسید پس چرا در دانشگاه پیام نور مشغول به تحصیل بود؟

دلیلش این بود که با یک اشتباه کوچک در زمان بندی نتوانست هیچ تستی از ریاضی را حل کند و در نتیجه عاقبتش جایی جز پیام نور نبود

اری از بحثمان دور نشویم او وقت هیچ کاری را نداشت الا درس خواندن تا اینکه یک اتفاق خاص برایش افتاد:

شب کریسمس ان سال تمام خانواده اش برای جشن به خانه ی پدربزرگش رفته بودند اما پسرک در خانه ماند تا درس بخواند  هوا تاریک بود ساعت ضربه ی دوازدهم را نواخت و سکوت عجیبی خانه را فرا گرفت پسرک ترسی غریبی در وجودش احساس کرد گمان برد کسی پشت سرش ایستاده سایه ای که روی کتابش افتاده بود به وضوح این را نشان می داد سر خود را برگرداند اری اشتباه نکرده بود کسی یا بهتر بگویم روحی انجا معلق در هوا حضور داشت پسرک خشکش زد تمام قوایش را در خود جمع کرد اما افسوس که قادر به حرکت نبود بدنش از هراس یخ زده بود و این سرما تا مغز استخوانش نفوذ  نموده بود و چنان راه گلویش را بست که قادر به فریاد زدن نبود روح نزدیک تر شد و وقتی تمام چهره اش قابل رویت گشت لبخندی بر لب های پسر شکوفا گشت مگر می شد از یک روح دختر به ان زیبایی ترسید ؟

چشمان ابی چهره ای سفید گیسوانی طلایی زیبایی اش همه را محصور می کرد

روح:سلام

پسر:سل...ا..م

روح:من امده ام تا تو را با حقیقتی اشنا کنم

پسر: چه حقیقتی ؟ شما که هستی؟

روح: برای تو کافی است که تصور کنی من یک روحم

پسر: من هم حمیدم

روح : من می دانم

پسر: شماره ی موبایلم را چه طور؟ انجا که هستید تلفن که دارید نه؟ اصلا اگر شماره ی تلفن خود را به من بدهید خودم  با شم..

روح : نه انجا تلفن نیست تنها راه ارتباطی پیوستن به جهان ماست

پسر: اگر انجا همه شبیه شما هستند من مشکلی ندارم

روح عصبانی شد و گونه های شبه ایش سرخ شدند

پسر: وای چه قدر زیبا شدید

 شب کریسمس ان سال تمام خانواده اش برای جشن به خانه ی پدربزرگش رفته بودند اما پسرک در خانه ماند تا درس بخواند  هوا تاریک بود ساعت ضربه ی دوازدهم را نواخت و سکوت عجیبی خانه را فرا گرفت پسرک ترسی غریب در وجودش احساس کرد گمان برد کسی پشت سرش ایستاده سایه ای که روی کتابش افتاده بود به وضوح این را نشان می داد سر خود را برگرداند اری اشتباه نکرده بود کسی یا بهتر بگویم روحی انجا حضور داشت پسرک خشکش زد تمام قوایش را در خود جمع کرد اما افسوس که قادر به حرکت نبود بدنش از هراس یخ زده بود و این سرما تا مغز استخوانش نفوذ می کرد و چنان راه گلویش را بسته بود که پسرک قادر به فریاد زدن نبود


 

نوشته شده توسط دختر در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 ساعت 21:10 موضوع | لینک ثابت


پسر

یک روز خوب و خوش اب و هوای بهاری از روی بیکاری و تعطیلی اون یک ذره مخ پسرک تصمیم گرفت بره بیرون بگرده کیف سامسونتش را برداشت تا همه فکر کنند مهندسه اما نمی دانست این نوع کیف مثل قدیما های کلاس نیست و حالا مردم کیف لپ تاپو از روزنامه پر می کنند و می ایند بیرون

موبایل خواهرش را هم گرفت و رنگ صورتی موبایل اذیتش نمی کرد با خوشحالی یک طناب پیدا کرد و موبایل را به کمربندش بست

 از خانه بیرون امد ماشین نداشت و پیاده راهی چهارراه نزدیک خانه شان شد ۳ تا دختر ایستاده بودند با حالتی مغرور امیز نیم رخ صورتش را به سمت انها کرد و از کنارشان رد شد تا دخترها بهش گیر بدهند متاسفانه دماغ بزرگش جلوی دیدش را گرفته بود و نمی توانست عکس العمل دختر ها ببینه اما با خودش گفت الان که برگردم حتما هر سه تاشون غش کردند همین کارو کرد اما دخترها پشت ابرو نازک کردند و گفتند"ای......................ش"

به خودش گفت مگه اونا چه موجود کذایی را دیدند که می گویند ایش؟

نمی دانست چرا دخترها به او خیره شدند قرمز شد و شلوار کردی اش را بالا داد

همان موقع یک بنز الگانس جلو پای دخترها ترمز کرد

دوباره فکر کرد و گفت"اها به این پسره مو سیخ سیخیه گفتند ایش"

اما در کمال تعجب دید هر سه تا دختر سوار ماشین شدند.

دلش اب شد ارزو کرد با اونا سوار می گشت چونمطمئن بود دخترها سوار ماشینش شدند تا پسره را اذیت کنند و دستش بندازند.

۳ ساعت بعد هنوز همان گوشه ی ۴راه ایستاده بود و هیچ دختری بهش توجه نمی کرد تا اینکه بالاخره یک ماکسیما جلو پاش ترمز کرد و خانمی بسیار بسیار بسیار زیبا از پشت رول گفت:

"لطف می کنید افتخار بدید سوار ماشین شید؟"

پسرک خیلی خوشحال شد اما به روی خودش نیاورد "صبر کنید دوشیزه خانم من به دفترچه ام نگاه بندازم "

اما فقط دفترچه را از جیب پپراهن بنفشش در اورد جلدش را وارسی کرد و گفت"بله می توانم افتخار بدم"

در حین رانندگی دختر گفت"ببخشید من اگر حرف بزنم حواسم پرت می شود شما را می برم به یک پارتی خودم کار دارم می رم اما مطمئنم انجا به جناب عالی خوش می گذره همه عاشقتون می شوند"

پسرک قبول کرد و دختر او را جلوی یک خانه ی ویلایی پیاده کرد و پشت ایفون گفت "یک مهمان محترم داریم"

خانمی باشخصیت به استقبالش امد و با خوشرویی راهنمایی اش کرد و از لباسش تعریف کرد و گفت الان ان لباس ها انور اب مده و حتما شما در یک فشن شو انتخابش کردید. افکار پسرک دچار تعجب شد در کل عمرش کسی اینگونه با وی صحبت ننموده بود.

دلش را خوب صابون زد این دو خانم محترم نماینده ی سایر افراد در پارتی بودند پس سایرین نیز مانند ایشان زیبا و خوبند

در اتاق را باز کردند و با مردی کت و شلواری مواجه شدند او ورودش را تبریک گفت و رو به بقیه فریاد زد "ایشون پرزنت جدید ما می باشند"

پسر نمی دانست به چه دامی اسیر شده "گولد کواست"


 

نوشته شده توسط دختر در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 ساعت 13:46 موضوع | لینک ثابت


ما دخترها + پسرعموهامون

واي كه چه عيد بدي بود امسال

مثل هميشه تمام بچه هاي فاميل با هم جمع بوديم خوب تا اينجاش خوبه اما امسال يك ذره فرق داشت از صبح كه پا مي شديم پسرهاي فاميل دور هم نشسته بودند و هيچ كاري نمي كردند ما دخترها هم مدام بهشون مي گفتيم پاشيد بريم بيرون دور بزنيم انها هم انگار نه انگار تا غروب از بس باهاشون كلنجار رفته بوديم خسته و بي حال مي افتاديم يك گوشه  انوقت انها تازه زمان خوشي شان بود قليون اماده مي كردند در اتاقو مي بستند و كي جرئت داشت وارد اتاق بشه مخصوصا من كه به بوي دوسيب حساسم از طرفي پدرها روي كامپيوتر اهنگ سنتي مي گذاشتند و بازار بحث داغ داغ بود  از اداره كار اجتماع .... 

مادرها هم خدا ان شاا... حالشون را بيشتر  كنه موسيقي مي گذاشتند و مي رقصيدند

ما دختر ها هم كسل و خسته براي فرار از دود -اهنگ سنتي-و دست زدن اجباري در اتاق خودمان را حبس مي كرديم و هواي گرم اتاق بيشتر كسلمان مي كرد

چند روز به همين منوال گذشت تا اينكه روز ۵ام پسرعموي بزرگم گفت:"بچه ها اينجوري كه نمي شه ماها اصلا با هم نيستيم بياين فردا صبح ساعت ۶ پسرها و دخترها براي پياده روي همهگي با هم بريم بيرون"

ما هم  از خداخواسته قبول كرديم  شب انها به خانه ي عموي كوچكم رفتند و بقيه خانه ي ما ماندند

صبح حدود ساعت ۵:۳۰ بيدار شدم اما بقيه را بيدار نكردم چون معني ساعت ۶ صبح پسرعموهايم را مي دانستم مخصوصا مطمئن بودم شب پيش بعد از انكه از خانه ي ما رفتند هر كدامشان ماشين هاشون را برداشتند و در خيابان هاي خلوت شب هاي عيد ريس گذاشتند

 القصه ساعت ۸ صبح شد كه دخترعموم از خواب پريد و گفت واي دير شد يعني امدند و رفتند؟

من خيالش را از اين بابت راحت كردم ان هم برگشت و گفت"اهان خوابند نمي ايند" و دوباره خوابيد

 نيم ساعت بعد پسرعوموي بزرگم زنگ زده گفت من و پسرخاله ام(كه پسرخاله ي من نيز مي باشد چون مامان و خاله ام جاري اند) بيداريم شما ها به بقيه زنگ بزنيد و بيدارشون كنيد هر كار مي نيم به حرفمون   گوش نمي دهند

ما هم چنين كرديم

نيم ساعت بعد انها دنبالمان امدند اما از ۱۰نفر فقط ۴ نفر بودند وقتي ماجرا را پرسيديم چنين گفتند"از بس به هر كدوممون زنگ زديد عموجون بيدار شده و عصباني شدند براي همين بقيه جرئت نكردند بيايند"

(بعد ها از طريق برادر عزيزم دريافتم همه شون گرفتند تخت خوابيدند و براي انكه پيش دختر عموهاي ساده شان شرمنده نشوند چنين كلكي سوار كردند واي كه چه قدر دخترعموم براشون دلسوزي كرد)

در هر حال ماها راه افتاديم اما چه پياده روي دست جمعي؟ پسرهاي محترم حدود ۲۰ قدم جلوتر از ما راه مي رفتند و خيالشان راحت بود كه ما دخترها عقب ايشان مراقبشانيم كه خداي نكرده برايشان اتفاقي نيافتد يا كسي به انها خدا متلك نگويد در ضمن برايشان نان هم گرفتيم و همانگونه كه رفتيم باز گشتيم

و بقيه عيد دوباره روال سابق خودش را در پيش گرفت

حالا مي گيد اينهمه چشمهاي ما را درد اوردي كه چه؟

خوب معني دسته جمعي بيرون رفتن را برايتان توضيح دادم


 

نوشته شده توسط دختر در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 ساعت 0:35 موضوع | لینک ثابت


سلام به همگی

الان دقیقا دو ماه از اخرین پستم می گذره با توجه به اینکه وبلاگمو فیلتتترر كرده بودند ديگه قيد  وبلاگ نويسي را به كلي زدم اما خوب دوباره برگشتم(با توجه به پشتيباني دوستان عزيزم) 

فلسفه اي كه پشت اسم وبلاگم خوابيده(خواهش مي كنم بيدارش نكنيد) را بعدا بدون سفسطه براتون  مي گويم اما در هر حال الان فقط دوست دارم بنويسم


 

نوشته شده توسط دختر در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 23:41 موضوع | لینک ثابت


=

بهترين و جذابترين كدهاي جاوا اسكريپت