X
تبلیغات
من هم دخترم
به نام خدا

تا دو ماه دیگه عروسی دخترخاله ام هست

ایشون هم چون یک ذره سرشون شلوغه از من کمک خواستن

هر روز یا حتی روزی چند بار می آیم مطلب تایپ می کنم و از شما می خواهم نظر بدید

مهم نیست پسر باشید یا دختر فقط لطفا ایده های جالب و تک در مورد مجلس عروسی بدید

حالا یا ایده ی خودتون یا آنچه از عروسی دیگران دیدید

دوست داره عروسی اش تک باشه

ممنون

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1391ساعت 0:37  توسط دختر  | 

بازم آمدم

بازم منم

درمونده و خسته

که دوست دارم بنویسم و بنویسمو بنویسم

از پوچ و هیچ تا اوج معنی

از من تا من

دوست دارم داد بزنم ٬بلند بلند و به دنیا بگم من هستم ٬منو دست کم نگیر

کوچک نبین که خیلی کوچک می بینمت

آره به نظر من دنیا خیلی کوچک و حقیره اما در عوضش زمان و وقت ٬تا دلت بخواهد بزرگه و ابهت داره

ترسناکه ٬وقتی زود می گذره٬وقتی از دستات سر می خوره و با سرعت هرچی تمام تر ازت دور می شه و فاصله می گیره

بعد با خودم می گم ٬وقتی چشماتو می بندیو باز می کنی یک روز تمام شده٬ ماه گذشته و سال عوض شده٬ نکنه تو این مسابقه ی زمونه کم بیاری

یهو ۵ دقیقه نشه ۵۰ سالو ببینی هیچ کاری نکردی٬که هنوز هم مثل حالا بعد اینهمه زندگی تازه اول خط باشی

خدایا من می ترسم

کمکم کن آینده ام به خودش و گذشته اش افتخار کنه

خدایا کمکم کن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 13:22  توسط دختر  | 

می خواهم نقش اول سریال زندگی ام باشم
به سریال ها یا فیلم ها نگاه کنید
نقش اول همیشه نقش اول است
چه کار درستی انجام دهد و چه اشتباهی داشته باشد باز هم نقش اول است،باز هم برتر است
در یک فیلم،نقش اول شکست خورده از سایر نقش ها ،حتی اگر موفق ترین آدم های دنیا نیز باشند،مهم تر می گردد
نقش اولی، بر رئیس جمهور،شاه،دانشمند،غنی و فقیر ،آری بر همگان برتری می یابد
مهم نیست اگر در لحظاتی از زندگی اش ناملایمت هایی می بیند،مهم نیست اگر زمانی شکست می خورد،اگر با انبوهی از مشکلات رو به رو می گردد
 اما سرانجام اوست که پیروز است،که خوشبختی بر رویش لبخند می زند
اهمیتی ندارد اگر زشت باشد،اگر قد کوتاه باشد یا اگر زیادی بلند است ،با هر شکل و شمایلی ،باز هم مرکز توجه است و تو از
دیدنش لذت می بری،از هوشش ،فکرش،توانش،از همه ی کارهایش ٬لذت می بری
هر که رو به رویش می ایستد برایت تبدیل به ضد قهرمان می شود
آری نقش اولی همیشه برتر است

نگویید نقش اولی بی نویسنده ای ه داستان را به نفعش بنویسد و بی کارگردانی که هوایش را داشته باشد٬کسی نیست٬هیچ است

ما بهترین نویسنده ی عالم را داریم ٬ما مهربانترین کارگردان جهان را داریم

ما خدا را داریم

کاش روزی بیاید که بفهمیم٬همه مان٬نقش اول زندگی خود هستیم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:28  توسط دختر  | 

یک هفته پیش مسافرت رفته بودیم

در جاده شروع کردیم به خواندن نوشته های روی کامیون ها و وانت ها

یک شعر نظرم رو به شدت به خودش جلب کرد،دلم نیامد اینجا ننویسم

روی یک وانت سفید نوشته بودند:

پدر عشق بسوزد که درآورد پدرم

                                                        دوست دخترم،مادر شد و من هنوزم پسرم

من که هنوز در عجبم

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 13:25  توسط دختر  | 


این روزا دلم می گیره ،برای امنیتی که نداریم ،برای آسایش و راحتی خیالی که از ما دخترا سلب شده

دیگه برای دخترا امنیتی نمانده

و این مختص به ما نیست بلکه برای هیچ مردی نیز امنیت باقی نماده

نمی دونم تو شهر ما اینطوریه یا موضوع مربوط به همه ی شهرهاست،آخه شنیدم شهر ما بر اساس آمار، خطرناک ترین شهر ایرانه؟ هنوز هم برایم سواله که این آمار صحت داره یا نه؟

ولی جدیدا جوان های زیادی را دیدیم که به دست اراذل و اوباش خیابانی بی دلیل به خاک و خون کشیده شده اند

و دخترهایی که براشون امنیتی نمانده

هنوز برایم سواله چرا نباید گشت های پلیس در خیابان ها و کوچه ها زیاد باشند تا مردم بیشتر احساس آرامش کنند؟

نزدیک یک هفته پیش در همسایگی مان به 17  خانه ،در کنار هم ،دستبرد زدند

کوچه های اطرافمون که بن بست بودند ،کوچه را با زنجیر بسته اند و نگهبان شب واسه کوچه شان گذاشتند

و البته نه تنها برای دختران امنیتی نیست بلکه فریادرسی نیز نیست

چند روز پیش داشتم از کوچه ای رد می شدم،دو تا پسر راه افتاده بودند دنبالِ دو تا دختر(باید بگم دختربچه ،حدود 16 یا 17 ساله) یک زن و شوهر جوان هم جلوی من بودند.

و جز ما فرد دیگری در کوچه نبود،زنه برگشت به شوهرش گفت:"علی ،برو یک چیزی به این پسرا بگو،این بچه ها گناه دارند"

شوهره رویش را از سمت آن دخترا برگردوند و گفت "به ما چه ،راهتو برو،حالا بیام یک چیزی بگم و این دو تا پسر روم چاقو بکشن؟ توجه نکن" بعد بی تفاوت رد شدند!؟

در مورد شرایط بد جامعه شنیده بودم و دوستانم هم برایم داستان های زیادی گفتند و نصیحت کردند" قرار نیست اگه جایی گیر افتادی یا اگه کسی قصد آزار و اذیت داشت،فردی به کمکمت بیاد باید خودت به خودت کمک کنی"و من باور نمی کردم ،اما با دیدن این صحنه و صحنه های تقریبا مشابه حالا دیگه باورم شده

باورم شده مردامون رفتند،مردی باقی نمانده

مردامون کم اند،کم شدند

شاید هم حق دارند

نمی دونم در این مورد دچار بدبینی شده ام یا نه ولی اگر شما از حادثه هایی خبر دارید که گفته های منو نقض می کنه بگید،خوشحالم می کنید

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 1:48  توسط دختر  | 

مردم ایران را به سه نسل تقسیم می کنم:

۱-نسلی که در زمان انقلاب و جنگ جوان یا میانسال بوده و در این مسئله نقش داشته

۲-نسلی که خودم هم جزو آن هستم،نسلی که کودکی اش را در این دوران گذرانده،حتی افرادی که در دوران جنگ یا کمی بعد از آن به دنیا آمده اند

۳-نسلی که نوجوانان و کودکان این دوره(۸۷) را تشکیل می دهند

برای نسل اول ،آنقدر از فرهنگ عزیز ۲۵۰۰۰ ساله ی ایران گفته بودند،از رشادت های مردم ایران،از نژاد غیور ایرانی گفتند که وقتی دیدند این نژاد کارش به جایی رسید که دین و آیینشان زیر سوال رفت با افتخار کفن پوشیدند و جان خود را تقدیم میهن خودشون کردند

نسل دوم:نسل ما:ماها در زمان جنگ بزرگ شدیم،چه فقیر و چه غنی در این دوره رنج کشیدند،بعضی ها  والدینشونو از دست دادند و بقیه هم مسلما در شرایطی بزرگ شدند که سختی های زیادی را تحمل کردند،پدر و مادرها باید در آن شرایط بحرانی و قحطی به فکر آوردن نون بر سر سفره ها بودند و کسی حوصله ی رسیدن به بچه ها را (نه در حدی که الان هست) نداشت،شاید این شرایط برای من و امثال من که از لحاظ بعد مکانی با نواحی جنگی فاصله ی زیادی داشتیم این جوری نبود اما حتی ما هم رنج قحطی را کشیدیم .

و من در خاطر ندارم که در دورانمدرسه شعری را برای میهن خوانده باشیم؟

نسل سوم:بچه های این دوره ،والدینی دارند که یا از نسل اول اند یا نسل دوم

اگر از نسل اول اند آنقدر در جنگ رنج کشیدند که توانی برایشان نمانده و اگر از نسل دوم اند ،مفهوم دقیقی از میهن در ذهنشون شکل نگرفته مگر اینکه شهید دادیم(و این به خاطر ضعف صدا و سیما است،من از کودکی فقط این کلمه را شنیدم،"ما شهید زیاد دادیم" اما برای کودکان تفهیم کردن چرا؟

لان یک کم وضعیت بهتر شده و دارند یک فیلم هایی می سازند که جواب این سوال را بدهند)

نسل دوم دیگر به کودکش نمی گوید "ما شهید زیاد دادیم" بلکه بدلیل رنج و کمبودهایی که خودش در زندگی کودکی اش داشته تنها می خواهد فرزندش از لحاظ رفاهی و عاطفی تامین باشد.

در نتیجه باید سهم خانواده را در این امر صفر یا کم دانست

در این میان رسانه های جمعی چه کار می کنند؟

نسلی را که کودکانش چیزی از فرهنگ ملی خود نمی دانند را به سمت فرهنگ" کره" ای هدایت می کند

فقط یک هفته به برنامه های تلویزیونی توجه کنید:

۹۰٪ کارتون ها و فیلم ها کره ای و ژاپنی یا چینی اند(درسته که ژاپن در کارتون و انیمیشن کشور قدرت مندی هست و پسرشجاع و خیلی از کارتون هی کودکی ما هم ژاپنی بودندُاما آن کارتون ها جنبه ی سرگرمی داشت و نه مثل کارتون های فعلی که همشون فرهنگ این کشورها را به کودکانمان القا می کنند.)

و اگر فیلم تاریخی درست می کنند از اصحاب کهف و حضرت یوسف و....

این فیلم ها را نفی نمی کنم،بله چنین فیلم هایی نیز باید نشان داده شود، اما سخنم این است که مگر نباید ما فرهنگ خود را نیز بشناسیم،پس آن تاریخ تمدنی که در موردش سخن می گویند چیست؟ اگر هم فیلم تاریخی می سازند می شود عمارت فرنگی و مثل آن،حال اگر شاهان پهلوی و قاجار بد بودند سایر شاه ها نیز اینچنین بودند؟!

و من متنفرم از هر چه فیلم که در مورد ایران قدیم می سازند> یک شاه بی عرضه و ناتوان که در استعمار سایر دول هست و مردمی که توان گرفتن حق خود را دارند و بدتر از آن از قوه ی درک و فهم نیز تهی می باشند

اگر این است باید با اطمینان می توان گفت فیلم هایی چون ۳۰۰ و اسکندر به طور کامل درست و واقعیت می باشند

نوشته هایم سیا*سی نیست اما مخالف است با فرهنگ سازی غلطی که در صدا و سیمای ماست و اینکه اگر این روند ادامه یابد نسلی خواهیم داشت که به کشور " کره"، وفادارتر از کشور خود می باشند

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 12:23  توسط دختر  | 

چرا خیلی ها نمی خواهند درک کنند که آدم ها حساس اند به دلیل رنج هایی که می برند  نه بدلیل مشکلات روانی یا هر دلیل مسخره ی دیگر

 

سال سوم ابتدایی بودم و هفته ی معلم بود

همه ی بچه ها با هم قرار گذاشیم هدیه هامونو در یکروز بیاریم

یادمه من یک سرویس ظرف بردم حتی رنگ و طرحش هم یادمه،یادمه چون سنگین بود مادرم تا دم در کلاس برام آوردند

آنروز هیچی از درس متوجه نشدیم ،همش دلمون می خواست معلم هدیه ها را باز کند

یکی از همکلاس هام که وضع مالی خوبی نداشت یک گلدون گلی مشکی آورده بود که اصلا خوشگل نبود

اما از اینکه تونسته بود چنین هدیه ای برای معلمش بیاره فوق العاده خوشحال بود و کل ۲ زنگ اول را برای همه از هدیه اش می گفت، و من دلیل اینهمه خوشحالی اش، به خاطر اون گلدون زشت را درک نمی کردم!؟ اما می فهمیدم تهیه ی آن هدیه  براش خیلی سخت بوده

زنگ تفریح آخر بود که فاجعه به وقوع پیوست ، دست یکی از بچه ها به آن گلدان کوچک خورد و گلدون از گلوگاه به دو قسمت تقسیم شد.شاید یکی از ناراحت کننده ترین صحنه های عمرمو دیدم

دوست همکلاسی ام شروع کرد به گریه کردن،خون گریه می کرد،آنقدر وحشتناک که هنوز هم یادمه

معلممون که وارد کلاس شد و صحنه را دید او را در آغوش کشید،بوسه ای بر سرش زد و گفت:فدای سرت ،می برم خونه،چسبش می زنم ،از روز اولشم بهتر می شه

دوستم هم کمی آرام تر شد

زنگ تعطیلی مدرسه خورد و همه به سمت در خروجی دویدند

من مریض بودم و در کلاس نشستم تا مادرم به دنبالم بیاید

معلم هدایا و گلها را جمع کرده در نایلونی گذاشت ،بعد آن گلدان را در سطل آشغال انداخت و با بقیه هدایا در دستش  رفت

قلبم فرو ریخت، خیلی ناراحت شدم،گریه های دوستم را به یاد آورده با خود گفتم حقش نبود با هدیه ی او چنین می کرد،معلوم نبود برای تهیه ی آن هدیه چه رنجی که نکشیده باشد،اگر خدمتکار مدرسه آنروز سطل را خالی نمی کرد چه؟ اگر روز بعد ما وارد کلاس می شدیم و آن گلدان همانجا در سطل آشغال باقیمانده بود چه،آنوقت چه اتفاقی برای دوستمان می افتاد؟

آن گلدان را از سطل آشغال برداشتم،گلدانی که تا چند ساعت قبل به نظرم زشت ترین گلدان روی زمین بود حال بسیار زیبا و دوست داشتنی می نمود

گلدان را به خانه بردم، با چسب قسمت شکسته را چسباندم و تا سالها بعد آنرا در حیاط خانه مان در کنار سایر گلدان ها نگاه داشتم،عزیزتر از همه

از آن سال به بعد همیشه از مادرم خواستم ساده ترین هدیه ی ممکن را برای روز معلم تهیه کند

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 3:10  توسط دختر  | 

خدای من یکی به من بگه در برنامه های تلویزیونی چی می گذرد

اگر بخواهیم بر اساس دید و نظر این برنامه ها، کشور را تقسیم بندی کنیم در دو قسمت قرار می گیرند:

۱-شهرستانی های ساده

۲-تهرانی ها

تا حالا چند بار این کلمه را شنیدید؟"طرف ،یک شهرستانی ساده است"

چه کسی این حق را به کارگردانان و نویسنده ها می دهد که اینگونه صحبت کنند؟

تصویر یک شهرستانی در تلویزیون:

لباس های رنگارنگ،شلوار آبی آسمانی،پیراهن بنفش ، جوراب های زرد،جوراب روی شلوار،خندیدن های بی مورد ، گویی اصلا فارسی بلد نیست و اصلاحات ساده را نیز درک نمی کند، ساده لوح،صداها را می کشد،بالاترین حد سواد:سیکل ،به محض ورود به تهران سیگاری و معتاد می گردد

فکر می کند تهران آخر دنیاست

فکر می کند در تهران پول ریخته و او فقط باید برود و این پول ها را درو کند

یا با یک کیسه یا بقچه(کیف و چمدان!؟،نه)پول به تهران آمده بگردد

خدای من اینجا چه خبره

از آنجایی که من یک شهرستانی ساده ام و از چیزی سر در نمی آورم یکی کمکم کنه و یک نفر،بگه در فکر نویسنده های این فیلم نامه ها چه می گذرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمی دانم مطلبم چه ایرادی داره که نتیجه اخلاقی اش را نمی رسونه

و ۸۰٪ متوجه منظور بنده نشدند

نتیجه اخلاقی:تهران هم یک شهر در ایرانه

با مردمی که لهجه و آداب رسوم خاص خودشونو دارند

نویسنده و کارگردان های تلویزیونی باید چند مطلبو درک کنند:

۱-حق ندارند یک شهرستانی را آدم ساده(ساده = خل) نشان  بدهند

۲-لباس های چرت و من درآوردی را به تن کارکتر های شهرستانی نفرمایند

۳-وای به آنروزی که به یک کاراکتر شهرستانی دیالوگ بدن

۴-اینقدر تو فیلم هاشون نگن(با لهجه ی بخونید)>>>> تو یک شهرستانی ساده هستی که تازه اومدی شهر (یعنی تهران) و نمی دانی دنیا دست کیه و چه خبره.راستی تو شهرستان تو مردم با گاری اینور اونور می رن یا با اسب و قاطر(این آخری یک کم اغراق بود) ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 6:48  توسط دختر  | 

زبان مازندرانی

مازندران اولین استان در سطح کشور است که از عهد قدیم برای خودش ادبیات مستقل داشته

که خیلی هم پایبند به زبان بین المللی دنیا یعنی انگلیسیه همینجا الان واسطون اثبات می کنم

nice girl در انگلیسی به معنای "دختر قشنگ" است البته این ترجمه تحت الفظی اش هست و ترجمه معنایی اش میشه :"دختر خوب و مهربون"

به مازندرانی میشه:

"قشنگه کیجا"

معنی قشنگو که می دونید

کیجا هم یعنی دختر

با هم می شن:

"دختر زیبا"

اما اینم تحت اللفظی و معنی اش یعنی :"دختر خوب و مهربون"

حالا به این توجه بفرمایید :نحوه ی قرارگیری صفت و اسم

در فارسی میگن >>>>>>>>> دختر + خوب >>>>>>>> اسم + صفت

انگلیسی >>>>>>>>nice + girl  >>>>>>>>>>>> صفت +  اسم

مازندارنی>>>>>>>> قشنگه + کیجا >>>>>>>>> صفت + اسم

حالا مورد چهارم :

کلمات مشابه در انگلیسی و مازندرانی:

دختر در ایرانی چه فرزندت باشه چه بخوای جنس مونث رو به کار ببری می شه :دختر

اما در انگلیسی و مازندارنی کلمات متفاوتی استفاده می شه(مثلا در انگلیسی به دختر برای نشان دادن مونث بودنش می گن میگن:girl)

به فرزند دختر در مازندرانی می گن:

دتر deter

در انگلیسیdaughter تلفظشون خیلی شبیه هست

پا:

در انگلیسی: leg

مازندارنی:لنگ leng

بعضی نقاط مازنداران و در تمام نقاط انگلیس و آمریکا از یک کلمه برای نشان دادن تعجب استفاده می کنند: wow

 متاسفانه مازندرانیم خوب نیست اما می دونم از این کلمات بیشتر شنیدم  هر کی می دونه لطفا بگه

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 19:45  توسط دختر  | 

سلام به همگی

چند روز پیش رفتم مغازه کریستال فروشی(میثم ) اتفاق جالبی افتاد که دلم نیامد ننویسم

یک خانمی سراسیمه وارد شد

نفس نفس می زد و دست پاچه بود ، اما در عین حال سعی داشت ظاهر خودش را حفظ کند

۵۰۰۰۰ تومان از خرید قبلی بدهکار بود ، گفت چند دقیقه بعد شوهرش می آید و حساب می کنه، خودش زودتر آمده بود تا چند تیکه وسیله بخره

 گفت و شروع کرد به انتخاب وسایل ، در عرض ۵ دقیقه چند کارتن  روی هم چید

خریدش که تمام شد پریدگی رنگ صورتش  از بین رفته بود ، بشاش و سرحال خندید و گفت "تا شوهرم بیاد منتظر می مونم"

چند لحظه بعد شوهر خانم تشریف آوردند

شوهر"ش" پس از سلام و احوال پرسی  گفت :"۵۰۰۰۰ تومان بدهکار بودیم ، نه؟ "

قبل از اینکه فروشنده پاسخ دهد

خانم"ش" گفت:"خرید امروز چند شد؟"

آقای محترم یکهو رنگ از صورتش پرید ، مثل گچ سفید شد و گفت :"خرید امروز؟"

خانم فقط با ابرو به کارتن ها اشاره کرد

فروشنده پاسخ داد:"۲۰۰۰۰۰ تومان"

آقا آب دهنی قورت داد و گفت : حالا به همه این وسایل که نیاز نداری ، اضافی اند"

خانم"ش" لبخند مصنوعی زد و با حالت معصومانه ای گفت :"حالا که خریدیم ، چی کار کنیم؟" (البته با لهجه گفت که ترجمه صحیح: ا وا خاک تو سرم حالا که خردیدم چی کار کنیم ؟ حالا چی میشه؟ اما این ترجمه ی تحت اللفظی است و ترجمه ی صحیح معنایی : حرف اضافه نزن ، یاالله بخر" )

چنان با تحکم گفت که شوهر بیچاره حساب کار دستش آمد ، دست در جیبش کرد و ۳۰۰۰۰ تومان درآورد به فروشنده داد و گفت :این بابت بدهکاری قبلی ، بقیشم خرد خرد می دهم"

خانم به حالت حق به جانب سوال کرد:" بابت خرید امروز تخفیف نمی دهید؟"

فورشنده بیچاره به ۳۰۰۰۰ تومان توی دستش  ، وسایل و خانم نگاهی انداهت و گیج تر از آن بود که بتواند پاسخ دهد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 6:8  توسط دختر  |